رهاورد
شبِ كوير، سرشارِ از خداست. - اگر شبي نيمه شبي دل به كوير بسپاري، و صداي راه رفتن خرامان ستارگان را بشنوي، و درخشش هزار خورشيديِ آسمان كوير را ببيني، و كهكشان را، و جاده هاي شفاف قلب آسمان را، و شهاب هاي خط نوركشان را بيابي، و آن خاموشيِ سحرآميزِ پرغوغا را بشنوي، و سماع صوفيانۀ روح را احساس كني، خواهي دانست كه شبِ كوير، سرشار از خداست، و كوير، گوشه يي از ملكوت خداوند است... كاش كه در كنارۀ كوير، جاي مان بدهند! . اگر حكايت زندگي "ملاصدراي شيرازي" توي يك كتاب باشه، كتاب هم به قلم دلنشين و شعرگونۀ "نادر ابراهيمي" باشه، اونوقت ميشه اونو نخونده از اين دنيا رخت بركند؟ توي چند پست، رهاورد جملات گل درشت تر اين كتاب مي شوييييييم... . از اينكه ارشادم مي كني سپاس مي گزارم پدر؛ اما رخصت بده نكته اي را هم شاگرد به استاد بياموزد: سحر كه به نماز ايستاده بودي، صدايت را هيچ نشنيدم. نمازت را با صداي بلند بخوان پدر؛ آنقدر بلند كه مجاز است و مقبول با خلوص، اما بلند و خوش آهنگ و دلنشين،تا همسايگان صدايت را بشنوند. اعتقاد، جهان را آباد خواهد كرد، و صداي رساي مرد معتقد، صداي اعتقاد است نه عربدۀ ريا... پدر! آموزگاري دارم كه مي گويد: آنگاه كه با خداوند دو عالم و همۀ عالميان سخن مي گويي، با صداي بلند بگو، و آنگاه كه با خداي خويش راز و نياز مي كني، با چنان صداي بي صدايي بگو كه اگر روح مي گويد، جسم نشنود. فرق است ميان سخن گفتن با خداوند دو عالم،و خداوند دل. . . . - سلام بانو! ملّا، دمي، نگاهش به چهرۀ مهتابگون فاطمه افتاد: تبارك الله! - برادرم در محضر شما درس ميخوانَد. - كاش كه همشيرۀ برادرت در محضر بنده درس مي خواند! - خجالت دارد ملّا! بگذار باب آشنايي باز شود آنگاه شوخ طبعي كن! - امروز كه خريدار دارد بايد فروخت. فردا ديگر كسي چه مي داند كه كالاي شيرين زبانيام مشتري دارد يا ندارد! . . . * از كتاب: "مردي در تبعيد ابدي"، نادر ابراهيمي، نشر روزبهان آنها نديدند. آنها آيات را نديدند. آنها معجزۀ روز، معجزۀ شب، معجزۀ شب شدن روز و روز شدن شب، معجزۀ تابستان شدن بهار، پائيز شدن تابستان، زمستان شدن پائيز و حتي بهار شدن زمستان را نديدند. آنها نخواستند ببينند، نه درون خود را كه حتي جلوي چشمانشان را. آنها نگاهشان را به زمين نينداختند كه نشانه اي ببينند، سري به آسمان هم نداشتند كه معدن نشانه هاست... آنها تولد را، همۀ به دنيا آمدن ها را: انسان، برگ، حيوان، برف، پرنده، باد، كرم، پروانه و ... را نفهميدند. آنها رشد درختان را تعقيب نكردند. شكوفه زدن درختان يخ زده را كه به معني رستاخيز آنها و رستاخيز همۀ زندگان بود، اعتنا نكردند. تكامل و زيبا شدن پيوستۀ ميوه ها را نديدند. آنها بلوغ مؤمنانۀ فندق، خرما، گردو، ياس و ... را در تن درختانشان نديدند! كمالي كه در ظرافت گلها بود، نديدند. در زيبايي پروانه ها چيزي نيافتند... اين همه معجزه را نديدند!!! آنها عاشق آرامش نقره اي ماه نشدند. آنها شب را به خودشان هديه ندادند. آنها عاشق تغييرات خورشيد و آمد و شد و طلوع و غروب و فلق و شفق آن نشدند. آنها چه ديدند؟ نشانه هاي آشكار را ديدند؟ خدا را يافتند؟ آنها هيچ نديدند!!! آنها خدا را در شهر خود نجستند و نيافتند و به همديگر نشان ندادند. آنها خواب بودند و قدم گذاشتن با چشم هاي بسته در مسيرِ سراي موعود، خوابگردي شان بود. آنها در ايستادگي كوه ها انديشه نكردند. آنها زير باران نرقصيدند، آن را نبوئيدند، كه حتي آن را نفهميدند، كه حتي آن را زندگي نكردند، كه حتي آن را نديدند... آنها به رنگين كمان، فرشتۀ 7 رنگ الهي و ظهور غافلگيرانه و اعجاب وحي اش ايمان نياوردند. آنها "معجزه" را نفهميدند، آنها پیامبرشان را هم نه ديدند و نه شنيدند. آنها "كور" بودند و آنوقت معجزه مي خواستند. "مرده" بودند و "زندگي" مي خواستند، در سرزمين موعود يا در هر سرزمين ديگري. آنها حتي اگر جلوي چشمشان "كن فيكون" هم مي شد، باز همان مي ماندند كه بودند. موسي انسان بود و "آنها" انسان بودند. آنها هيچ نديدند. نديدند و گوساله پرست شدند!!! "و هر آينه موسي براي شما معجزاتي آورد آشكار، آنگاه شما گوساله پرستي اختيار كرديد كه سخت نابكار و ستمگر مردميد..." "و بياد آريد وقتي را كه از شما عهد گرفتيم و كوه طور را بر فراز شما بداشتيم كه بايد آنچه فرستاديم بقوت ايمان بپذيريد و سخن حق بشنويد. به زبان گفتيد بشنويم و بعمل عصيان كرديد و از آن رو دلهاي شما فريفتۀ گوساله شد..." 93-92 بقره و نيز: ** "موسي ميان شاگردانش ميگشت و ميديد بر چنگ هاي ايشان خاك اسباب كشي شهر گل هنوز به چشم ميخورد و آنان در حالي كه كهنگي خانه هايشان را گردي كرده بودند و بر سر نشانده بودند، همراه موسي شده بودند و آن همه خلق براي رفتن از دنياي فرعونيان، دنياي فرعونيان را بار خود كرده بودند و چه غم سنگيني با موسي بود: "من مي خواستم شما را به سرزميني ديگر اشاره دهم، به سرزميني كه در آن نشانه اي از ظلم نباشد و شما چه عاشقانه دانه هاي ظلم را براي كاشتن مجدد در سرزمين موعود درو كرده ايد و به بار خود كشيده ايد"... "يا نيل! يا مادرم!... بگذار بگذريم تا با مردمان به پيشواز سرزمين موعودي رويم و آنان ببينند آن دورها، سرزميني است كه اگر عشق رفتن به آن را در دل نداشته باشند، شايد آن سرزميني دريايي باشد كه در گوشۀ صحرايي به چشم تشنه اي كه ايمان به يافتن آب ندارد، هويت خود را از دست مي دهد و سرابي شود"..." ** گذرگاه پيامبران-شارمين ميمندي نژاد پ.ن: امممممممممم... خببببببببب... چطور بگممممم؟؟؟ تو اين مدتتتتت... يعني اين ماه رمضوني... يا همون روزا... اين قلمه كه مي خواست بره رو ورقققق... يعني ورقه كه قلمه رو صدا مي زدددددددد... يه طوري مثل اينكه... يه جورايي انگار كه مغز آدم سكسكه گرفته باشه!!!... نشد ديگه نشد! اصلا مگه معجزه تو حرف مي گنجه؟ چه کلمه ی قشنگی: "معجزه"!!! قسمت سوم ابجدهاي "در جستجوي خداوند مسيح" را به يك الف بسنده كردم، كه مزه مزه كردني در جزئيات باشد نه بلعيدني در كليات از سرِ عادت. فريسيان زني زناكار را به وسط جمع آوردند و به عيسي گفتند: اين زن پيمان همسرش را شكست و كار ناشايستي را مرتكب شد. عيسي به او نگريست و دست هايش را بر پيشاني آن زن نهاد و به او چشم دوخت. آنگاه به آن مردها كه او را آورده بودند، روي آورد و با اخم با انگشتانش نام هريك را بر زمين نوشت. سپس روبروي هر اسمي، نام گناهاني كه هريك انجام داده اند... به تدريج يك يك آنان از او گريختند تا شاهد رسوايي بيشترشان نشوند. و چون از نوشتن باز ايستاد، جز ما و آن زن كسي در كنارش نماند. دوباره به او نگاه كرد و گفت: بسياري را دوست داشته اي، اما آنان كه تو را به اينجا آوردند، اندكي دوست مي داشتند. آنان تو را نزد من آوردند تا مرا بيازمايند. اكنون با ايمني از اينجا برو! ديگر كسي نمانده كه از تو طلبي داشته باشد. او چنين گفت زيرا بي گناه بود و من از آن روز به بعد در اين باره مي انديشم و اكنون دانستم كه تنها پاكدلان و نيالودگان هستند كه مي توانند انسان تشنه را به آب هاي پاك و بدور از آلودگي رهنمون كنند. آن كه گام هايش استوار است، تنها كسي است كه مي تواند دست هايش را به كساني دراز كند كه در راه مي لغزند.* *مریم مجدلیه- جبران خلیل جبران يه اتاق يه چارديواري بدون ديوار و دور تا دورش يه عالمه پنجره ي چوبي كه همگي رو به يه آبي بي نهايت باز شده باشن پنجره! يه قاب كه براي پرنده ي توي دلش قفس نباشه و بشه پشتش ايستاد و به پرواز پرنده ها خنديد براشون دست تكون داد بلكه ام باهاشون بال زد و رفت و ديگه ام پيدا نشد... * يه اتاق با چند تا گلدون سفالي از جنس خود من كه توش گلهاي شمعدوني باشه و بشه بهشون آب داد بو كرد دلتنگشون شد و همينطور دلتنگ سفال گلدوناي كهنه ي اتاق مثل دلتنگ شدن براي اون ابتداها كه سفالمون تازه و تر بود وقتي كه هنوز جاي دستهاي كوزه گر روي تن گِلي مون بود و چه خوب به ياد داشتيم كه بسيار نوازش شده ايم * يه اتاق با يه طاقچه ي خودموني كه جا خوش كرده زير يه ترمه ي پرنقش و نگار كه بدجوري بوي سه تار گرفته با دو تا شمع دان شيشه اي سبز كه تا نزديكياي سقف رفتن بالا مثل دو تا مناره ي يه مسجد خصوصي و يه عكس يادگاري قديمي، كه هميشه ي خدا خاطره ش تازه س * يه اتاق كه يه گوشه اش سه پايه و بوم و قلم مو نشسته باشن و منتظر آفرينش ديگري خلقي از عدم كه خود معجزه س شبيه رسيدن به اوج بي نهايت از روي هبوط صفر حتي يه قفسه پر از كتابهايي كه كت و شلوار به تن، دارن عينكاشونو پاك مي كنن مثلا يه صندلي قژقژي كه تاب بخوري توش كلمه ها رو سُر بدي درون خودت بچرخي تو فلك و هرچقدر كه دلت بخواد، براي تخيلت جواز صادر كني چه شود! * يه اتاق با يه خورشيد و يه ماه كه محرم اين چارديواري بي ديوارن و اجازه دارن كه با كفش بيان توي اتاق حضرت خورشيد از بس كه خاك ته كفشش روي فرش يه عالمه نور جا مي ذاره جا مي ذاره و پس هم نمي گيره و دوشيزه خانمي كه اسمش ماه باشه با كفشاي تاق تاقي نقره اي ش مياد -آروم و بي سر و صدا- و توي چشمامون يه خواب نقره گون جا مي ذاره كه بدرخشن توي تيرگي شب و خیلی آروم و باوقار مي ره پي سماع شبانه ش * يه اتاق يه پنجره كه مي شه توش گم شد و ديگه ام پيدا نشد يه طاقچه دو تا مناره كه تا نزديكياي سقف رفتن بالا و يه مسجد نقلي و بسياري رنگ و رقص و توازن كه كار رو به عبادت مي كشونه با يه خداي زنده كه صبح سحر بيدار مي شه وقتي همه خوابيم و برامون چاي خوش عطر دم مي كنه ديوارا رو برمي داره و خوابيم لبخند مي زنه تمام پنجره ها رو كه باز كرد براي پرواز دست تكون مي ده وقتي هنوز خوابيم دوباره لبخند يه خدا كه فوتي به گرد و غبار قاب عكس يادگاري مي ندازه و بوي خاك تنش برمي داره تمام طاقچه رو دستي به سه تار روي طاقچه مي كشه همراه يك آواز و مي نوازه... قلم موي رنگي شو روي بوم عين معجزه مثلا روي يه صندلي قژقژي هي تاب، سرسره و چرخ و فلكي با كلمه ها هي تخيل و ما خوابيم هنوز و شبا كه جاي نوازش دستاش روي اين همه گِل خوابيده، تازه مي شه و هنوز مي خنده خوابيم هنوز مي خنده و يه خورشيد كه خاك پاش، نوره و يه ماه كه شبي و سماعي وقتي همه خوابيم و يه خدا كه هنوز مي خنده با كفشاي تاق تاقي نقره اي ش كه آرومن و باوقار هنوزم كه هنوزه مي خنده و تو و يه خدا كه هنوز و من و كائنات كه مي شه تمامشو رصد كرد از دل همين اتاق پ.ن. چي؟ قصه؟ شعر؟ تخيل؟ نه نه نه... موضوع اينه كه لابلاي حجمي از احساس، كليد "اينتر" رو فشار مي دم و مي مونم كه اسم قالب نوشتاري اين پست رو چي بذارم! اگر تعريف شعر همينه كه هرجاي سطر كه دلمون بخواد اينتر بزنيم، پس من يه شاعرم در غير اينصورت من كسي هستم كه هر وقت دلم بخواد اينتر مي زنم و دوباره آغاز از سر خط. مطمئنم كه هر دوشون خوبه. گویا خودم را خواب دیدم: در آسمان پر می کشیدم و لابلای ابرها پرواز می کردم و صبح چون از جا پریدم در رختخوابم یک مشت پر دیدم یک مشت پر، گرم و پراکنده پائین بالش در رختخواب من نفس می زد آن گاه با خمیازه ای ناباورانه بر شانه های خسته ام دستی کشیدم بر شانه هایم انگار جای خالی چیزی... چیزی شبیه بال احساس می کردم! -قیصر عزیز-
| Design By : Night Skin |


