تبليغاتX
حکایت وبلاگی بی واو، بی لام، بی نقطه

جمعه 28 تیر1387

بادبادک بازی

حالا فکر کن که توام پهلوی الناز، پریسا، لیلا و اکرم و وحیده نشستی توی خوابگاه، داری به یک ساعت و نیم وراجی م درباره ی "بادبادک باز" گوش می دی:

 

اگه کتابی می خوای که فقط بدونی آخرش چی می شه، دور بادبادک بازو خط بکش. چون تو از همون صفحه اول دلت می خواد کتابو مزه مزه کنی، تا اینکه یه نفس بخونی. خالد حسینی استاد توصیفه. "هنوز هم حسن را بالای آن درخت می بینم. نور خورشید از لابه لای برگهای درختان روی صورت کمابیش گرد کاملش بازی می کند. صورتی مثل صورت عروسکهای چینی که از چوب سختی تراشیده باشند: دماغ پَخ با پره های گشاد و چشمهای تنگ بادامی مثل برگهای خیزران،..."، "از پنجره به قسمت شنریزی نرده دار باغ بیمارستان که در آن تاب کار گذاشته بودند نگاه می کرد. داربستی منحنی نزدیک زمین بازی بود که در سایه یک رج درخت ختمی قرار داشت، چند پیچک سبز از شبکه های چوبی آن بالا رفته بود."

 

 

به نظرم اگر هالیوودی ها بادبادک بازو فیلم نمی کردن هم اتفاق خاصی نمی افتاد. این کتاب، با همه توصیف هایی که تصاویر یک فیلم رو بی کم و کاست برات می سازه و نام آواها و دیالوگ هاش کتاب رو چیزی بین داستان و فیلم قرار می ده. اگه می خواهید بدونید هر حرکت، تکان و رفتاری چه صدایی داره بهتره توی این کتاب دنبالش بگردید: "خود را شلان شلان به دفتر مدیر رساندم"، "یکی تپ تپ روی شانه هایم می زند"، "پت پت کنان"، "به هن هن افتاد"ُ، ُ"فس و فس و فش و فش" و ده ها نام آوایی که موسیقی متن فیلم رو پیش می برن. بادبادک باز پره از کلمه ها و ترکیب های تازه که انقدر ایرانی ان که به زحمت می شه حدس زد معادل انگلیسیشون (زبان اصلی کتاب) چیه. بهترین ترجمه برای «مهدی غبرائی»ه که زحمت زیادی برای پیدا کردن معانی کلمات تازه کشیده.

 

سخته فهمیدن اینکه، راوی کتاب - امیر- خود خالد حسینی هست یا نه؟ البته به نظر میاد نویسنده به جای تک تک شخصیت های کتاب، حتی گل ها، ماشین ها و ... زندگی کرده و به همه احساسات و افکار اونا مسلط شده. اما به کار بردن ضمیر اول شخص باعث می شه فکر کنی داری یه زندگینامه ی واقعی می خونی. خالد حسینی از کلمه ی اول شروع به شخصیت پردازی می کنه. حسن، نماد وفاداری، گذشت و انسانیت. آصف، مردم آزار و وحشی. کسی که قهرمان زندگیش هیتلر جنایتکاره. و امیر، انسانی با تمام کمبودها و ضعف ها، ترکیبی از سفید و خاکستری، کسی که نمی تونه اشتباهات خودشو انکار کنه و صادقانه اعتراف می کنه. تضاد شخصیت ها و محور داستان در صحنه تجاوز آصف به حسن به طور کامل رسم می شه:

"پشت چینه مخروبه ای دولا شده بودم و کوچه کنار نهر یخزده را دید می زدم. سالها از این ماجرا می گذرد، اما زندگی به من آموخته است آنچه درباره از یاد بردن گذشته ها می گویند درست نیست. چون گذشته با سماجت راه خود را باز می کند. حالا که به گذشته برمی گردم، می بینم تمام این بیست و شش سال به همان کوچه متروک سرک کشیده ام."

بعدها آصف هیتلرپرست می شه نماد طالبان. یه توصیف هنرمندانه.

 

همه ماجراهای کتاب آمیخته به جنگ هستن. چه جنگ های خارجی و داخلی افغانستان، چه جنگ های درونی آدمها و عذاب وجدانی که هیچوقت فراموش شدنی نیست و ناکامی آدما در فراموش کردن اشتباهاتشون و تلاشی که بعضی آدما برای جبران مافات انجام می دن. "هزار خورشید تابان" کتاب دوم خالد حسینی، ماجراهای همان آدمها و همان جنگهاست اما گویا توی قصه گوئی و دومینوی داستان و نحوه ارتباط آدمایی که نمی تونن بی خیال پازل داستان های همدیگه زندگی کنن، به پای موفقیت بادبادک باز نرسیده.

 

ما ایرانی ها و مردم افغانستان باید به خاطر نوشتن این کتاب و جهانی شدن اون از خالد حسینی برای همیشه متشکر باشیم. چه مردم افغانستان به خاطر اعتلای تصویر افغانی های کارگر مهاجر به چهره واقعی اونها و چه ما ایرانی ها به خاطر پیشبرد داستان با رسم و رسوم و قهرمان های کتاب. نشون به اون نشون که قهرمان سازی های کتاب، آداب و رسوم ما و قهرمانهای فراموش شده کتاب داستان های ایرانی هستند: شاهنامه، تعریف شب یلدا، قرآن، نماز و ... . از همون روزی که دیوارهای آدمهای داستانهای ایرانی، خالی از تصاویر قهرمانهای ایرانی شد و دستشونم چسبیده به یه نخ سیگار و افکارشون هم اجق وجق و غیرواقعی و دور از هویت ما.

 

جانم هزار بار فدایت! بچه م! پاشو برو کتابو بخون.

 

نوشته شده توسط :رهاورد در 15:39 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 18 تیر1387

و اینک...بازسازی نزاع هابیل و قابیل

"انقدر بار و بندیلش زیاد بود که ترجیح داد با گرفتن ماشین دربست ، بیشتر از این به کتفهای افتاده ش زحمت نده. با اولین راننده که دور و بر اتوبوس می چرخید همراه شد. راننده ساک نایلونی دختر (ــَـ ک) را گرفت و جلوجلو راه افتاد، دختر هم دوان دوان پشت سر او. نوبت سوار شدن که شد، از چند متر دورتر صوتی شیهه مانند نزدیک شد و بعد...

نایلون روی زمین ولو شد. یک جعبه خرما توی افتاد توی جوی. گردبادی از تقلای 2 انسان مانند (!) راه افتاد که دور تا دور ماشین می چرخید و دختر (ــَـ ک) هر بار که گردباد به او می رسید فقط می تونست چشمای از حدقه دراومده و ترسوشو جمع کنه سر جاش و جاخالی بده، وسایلشو پر کنه توی ساک دسته پاره ش و یه نگاه به تف های خونی که از گردباد بیرون شوت می شد بندازه و از معرکه دِ در رو."

 

داستان بالا برگرفته از "داستانهای تاریخ معاصر بشریت" بود که نقش آفرینان در آن به بازسازی صحنه قتل هابیل و قابیل پرداخته بودند. دختر (ــَـ ک) هم احتمالا نقش کلاغ دم معرکه رو بازی می کرد اما این بار مثل سابق کاری از دستش ساخته نبود. مقدمه چینی کافیه، می تونی تصور کنی همه این بازیا سر 1000 تومان به خاطر رعایت نکردن نوبت مسافرکشی بوده؟ حالا می تونی فرضیه منو قبول کنی که این بشر همان بشر قابیل صفته و این همه مدت تنها گذاشتن او برای تعالی و کمال بی فایده بوده؟ با نتیجه ای که من از میانگین بشریت معاصر گرفتم، وقتشه تسبیح دست بگیریم و ورد متاسفم برات رو روزی هزاران بار تکرار کنیم.

 

مردم تیغ خورده سیاست زدگی در و دیوار کوچه و خیابون خودی و دخالت غیر خودی شدن. جستجو و کشف خاصی لازم نداره، همه داریم می بینیم پودر نفرت پاشیده شده روی آسفالت و مردم دنبال انتقام گرفتن از حقوق از دست رفته خودشون می گردن، از یقه کی؟ همشهری پدرتو درمیارم! جناب نسبتا آقای نانوا من فقط از روی حواسپرتی (چون کیف پولم توی دستم باز بود) ازت پرسیدم چند دقیقه پیش پولی به شما داده ام یا نه؟ و تو اون نگاه طولانی و پوزخندآمیز ناحقٌو به من انداختی. چرا؟ به خاطر یه پرسش مودبانه از یه ذهن درگیر؟ آیا من بودم که توی گرونی آرد و کنجد حجره ت دخالت داشتم؟ این نگاه کش دار توهین آمیز همانی نیست که می خوای به بانی امور بندازی و وقتی کاری از دستت برنمیاد، من و هرکسی که اینجا روبروی تو می ایسته رو نشونه می گیری؟ یا توی تاکسیران، ببخشید که نمی تونم "شما" خطابتون کنم، چطور می تونی برای کوچکترین اعتراض به کرایه زیاد مسافرتو به روش خودت به سکوت دعوت کنی؟

 

 

چی به سر ما اومد؟ این حجم از کم طاقتی و بی تحملی و ظلم به هم چطور از ما براومد؟ آیا یه شبه همه مظلومها ظالم شدن؟

چاره این زخم چیه؟ به نظرت من و تو می تونیم زهر تزریق شده به این سرزمینو بگیریم؟ و به جای زهر سقف آسمونو زهره بارون کنیم؟ آیا لازمه طبق سیاست "سن دین السون شر یاتسون"* هم سرزمینی های ظالم چموشمون رو برای چند لحظه ای که پیششون هستیم رام کنیم؟ فقط بگو اینطوری واقعا شر می خوابه؟ یا تو می خوای منو به زودرنجی متهم کنی؟ لااقل بیا و چیزایی رو که با چشمای خودت می بینی کتمان نکن. کسانی که از بی آرمانی این نسل گله می کردن، وقت تجدیدنظر رسیده. وقتی درد و رنج پنهان شده باشه، هیچ آرمانی شکل نمی گیره، و امروز که دستهامون شده دستگاه صورت سرخ کن، آرمان ها هم از نو زاده شدن.

 

"پدر ادامه دادند:

«بله آقابیژی جون، مادربزرگ شما، خانم گوهرشاد خانم، برای کلمه ی آقا و خانم، ارزش بسیار زیادی قائل بودند. ایشان سال ها سعی کردند معنی این دو کلمه را به من و برادرم بیاموزند. گوهرشاد خانم می گفتند، یک آقا یا خانم، هیچ گاه دروغ نمی گوید. تهدید نمی کند. همیشه دست افتاده را می گیرد. حرف بد نمی زند. فکر بد نمی کند. ایشان حتی درباره طرز نشستن، برخاستن، سخن گفتن و غذا خوردن یک آقا و یک خانم، به قوانین خاصی اعتقاد داشتند، که به ما یاد می دادند.

«البته آقا و خانم بودن آسان نیست. سابقه، تربیت و زمینه ی نجابت، باید فراهم باشد، که ایمان و اعتقاد از ارکان آن است. همان چیزی که انسان را ناچار می سازد که ناخودآگاه دست به کارهایی بزند و از دست زدن به کارهایی بپرهیزد. این سرمایه ای است که درون هر فردی وجود دارد و اصلا به دارا بودن یا ندار بودن بستگی ندارد. اگر آقا و خانمی به این مرتبه برسند، می دانند چه کارهایی باید انجام بدهند، و چه کارهایی را نباید انجام بدهند.»"**

خانم ها و آقاهای جامعه مون کجا رفتن؟ دلم برای شهر پر از خانم و آقا با فکرهای خوب و لبخندها و رفاقتهای واقعی تنگ شده. قرارمون این نبود. می خواستیم با هم دوست باشیم.

«سلام ...سلام بابا
دل ما خونه
دل ما لک زده واسه خونه
سلام...سلام مادر
پناه آخر
شدم از دوری تو خاکستر
ملالی نیست جز دوری
به لب لبخندکی زوری
به نرخ مفت جون کندن
برام سوسو زده نوری
به ظاهر خیلی آبادم
تو عکسام از غم آزادم
ولی غصه تو این غربت
سراسر داده بر بادم
میدونستی که اینجا قحطی مرده
که سهم زنده موندن مزه ی درده
به نرخ مفت حراج جوونمردی
دلا سرده ،دلا سرده،دلا سرده
پدر مردم همه اینجا غریبه ان
رفاقت رو مثل ماها ندیدن
کسی کاری نداره با دل مردم
سر مردونگی هارو بریدن
میام...
میام خونه...
همون خونه که میده باز بوی گل پونه
بهشتم...
روح و جسمم...
دل و جونم...
همونجاست:توی ایرونه»
***

  

-برای موشکافی قضیه، اون گرخیده حال مونث جنگ نادیده، کلاغ داستان، من بودم.

 

- می خواستم پامو که فارغ  از امتحانا از اتوبوس رو زمین گذاشتم، نفس بکشم با هورا، ولی سر از روضه خونی درآوردم.

 

* یک ضرب المثل ترکی به معنی: "باشه هرچی تو بگی، اگه اینطوری شر می خوابه".

** استاد عشق- نگاهی به زندگی و تلاشهای دکتر حسابی- به قلم: ایرج حسابی

***خواننده: ایلیا منفرد- این آهنگو عاشقانه گوش می دم. اما کدوم ایرون؟

 

 

نوشته شده توسط :رهاورد در 1:0 |  لینک ثابت   • 

شنبه 25 خرداد1387

رویای سوپ مکٌٌار با شناوری هویج و پاچه

 

جامعه امروز، بنا رو گذاشته به نامعصومی و خودش و به همراه همه آدمای در حال حرکت روی اون (که مثلا اندام هاش باشن) مشغول خودنمائی و خودعرضگی ان. روزی روزگاری نمی دونم کِی، دنیا باکره بود. که من اون موقع یا نبودم یا مقارن با بچگی های من بود و نمی فهمیدم. معمولا فکر می کنم که این دنیا هیچوقت باکره نبوده و وقتی که نبوده چطور می شه امیدوار بود که به معصومیت اون دوران برگرده. اگه بوده چطور می تونه اینقدر از گذشته و اصل پاک سرشت خودش فاصله بگیره. این خاصیت -خودعرضگی- عجیب سرعت گرفته. داره می ره که بره.

یه سوپیه که داره می پزه. داغه و همیشه داغ بوده. همه می خوان توی اون باشن تا دیده شن. مطمئنم هرکدوم از اونا آرزو دارن فقط خودشون اون تو باشن، دیده شن، خورده شن. ما لب قابلمه ی سوپ داریم حرکت می کنیم. اونقدر بعید نیستیم که دور از اون باشیم و زندگی کنیم و باز اونقدر بعید نیستیم که وقتی قابلمه قل قل می کنه و سوپ تا مرز سرازیری پیش می ره، نوک انگشتمون سوپی نشه. گهگاهی هم لیز می خوریم، گاها هم می پریم توش، دلمون شنا می خواد. مزه ها رو می چشیم. هویجی می شیم. رشته ای. کلی ادویه. خودمونو رنگ می زنیم. موقع خوابگردی مونه که هوس شنا به سرمون می زنه. بدون اینکه بفهمیم کجا بودیم و چه مزه ای. بعضا اگه هشیارتر باشیم، یه دوشی چیزی، تا فراموش کنیم، بی خیال شیم. می دونی؟ ما به این سوپ نیاز نداریم و این سوپ هم از بابت مواد تشکیل دهنده خوشمزه ش اشباعه، ولی اون همه رو می خواد. همه طعما رو، ادویه و چاشنی ها رو، خاصیتش اینه که ببلعه، اون همه نوع سیب زمینی رو می خواد، همه هویجا رو، همه ادویه ها و مرغ و بال و پاچه ها رو.

نگفتم راستی، این لکه های سوپ بعضی هاشون هیچوقت پاک نمی شن. می چسبن به ما و می طلبن که هر روز پررنگ ترشون کنیم. بعضیاشونم می شه با تلاش مداوم پاک کرد و لازمه ش افتادن تو یه قابلمه دیگه س. قابلمه ای که فردای بهتری داشته باشه و مخلفاتشو خودمون خورد کرده باشیم.

حالا ما هرچی خواستیم از بر و بچ عکس فرنگی بگیریم. بابا ما ادویه مون واسه این سوپه نیست. این کاره نبودیم.

  

دوم اینکه می خوام بدونم کی امتحانو اختراع کرد؟

 

نوشته شده توسط :رهاورد در 0:57 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 9 خرداد1387

بازی

مرتضی درخشان دعوتم کرده به یه بازی به این شرح که چشماتو می بندی و ۳ کلمه که ازشون بیشترین انرژی رو می گیری به ترتیب می نویسی. و بعد ۳ نفرو دعوت می کنی.

 

بین کلمه ها چندی غلتیدم تا این ۳ تا به نیابت انتخاب شدن:

 

۱- قلم

۲- آسمان

۳- بستنی

 

مدعوین به این شرح می باشند:

 

مها

نبی

امین

 

 

نوشته شده توسط :رهاورد در 0:21 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 9 خرداد1387

شاید این جمعه بیاید شاید...

در ادامه پست قبلیم:

مثلا همون مَرد توی رادیو:

 

شنوندگان عزیز توجه فرمائید. شنوندگان عزیز توجه فرمائید. خرمشهر، شهر خون، آباد شد.

 

نوشته شده توسط :رهاورد در 0:9 |  لینک ثابت  

جمعه 3 خرداد1387

یافته های مرغ حق از خرمشهر

راهیان نور 86/12/29

 

 

الف)

صحنه های روز سوم، تصاویر خیلیی قدیمی از خرمشهر نیست. کاملا امروزیه. از این نظر که بعد از 26 سال اگه با تصور دیدن یه شهر جنگ زده بری خرمشهر، می بینی تصوراتت هنوز که هنوزه حقیقت داره. اگرم با تصور دیدن "خرم" شهر بری، نظرت عوض می شه. انگار خرمشهر قرار نیست آباد بشه. اگه استدلال این باشه که جنگ زدگی خرمشهر باید باقی بمونه و باقی موندۀ مبارزه ها باید عینی و تاریخی بشه، نباید گلایه مو ادامه بدم. اما اگه خرم شدن شهری که با فداکاریشون حق به گردن یه ملت دارن، حق مردمشه، طبق دیده های من اونا همچنان از حقوقشون محرومن. (شدم مرغ حق)

 

 

ب)

یادشون رفته بود cd هاشونو بردارن. واسه همین سه و نیم- چهار ساعت بی وقفه "ممد نبودی" می خوند. این شعر با آهنگش، سفیر عشقه و البته حماسه. رفته بودیم نماز ظهرو توی یه مسجد تو خرمشهر بخونیم. اومدم تو حیاط مسجد. پدر محمد جهان آرا پیش پای من رفته بود. با بچه ها حرف زده بود. گفته بود از برکت نون حلال 4 تا پسرش شهید شدن.

 

 

پ)

17-16 ساله بود. داشتیم ازش سبد حصیری می خریدیم. همه مون عاشق لهجه شون بودیم. دوستم گفت یه خرده حرف بزنیم صداش و لهجه شو بشنویم. موقع خرید، پسر جنوبی گفت من می دونم شما می خواید بعدا برید به لهجۀ من بخندید. اون لحظه صمیمانه گفتیم نه ما لهجه تونو دوست داریم و ... . ولی اصلا توقع همچین فکری رو نداشتم. کسی که جایی زندگی می کنه که برای ما اسطوره یه کشوره و مردمش انقدر عزت نفس داشتن که قهرمان زندگیمون باشن و فیلم روز سوم و خاک سرخ و ... رو با جون و دل ببینیم، من انتظار داشتم پُر باشه، به هویتش به لهجه ش به تاریخش افتخار کنه. قضیه رو به همه نسبت نمی دم و شاید حرفی که اون پسر 16 ساله زد بدون فکر و در لحظه باشه، ولی نه. اگه به این موضوع زیاد فکر نکرده بود نمی گفت. و می تونم بگم اون پسر نماینده نسل منه، گوشه ای از نسلی که خودآگاه-ناخودآگاه گوشه ای از هویتمون سوراخ شده ولی حواسمون نیست و نمی دونیم چطور این اتفاق افتاد.

 

 

نوشته شده توسط :رهاورد در 16:51 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1 خرداد1387

روزی که آرمانشهرم شکل گرفت

12/1/86- طبق روال هر سال تعطیلات عید تهران بودم. روز جمهوری اسلامی بود که می خواستم از انقلاب برم ولیعصر. ولی راه ها بسته بود، چون توی میدون انقلاب جشن گرفته بودن. مجبور بودم راه مستقیمو بیچونم. رفتم از باجه بلیط فروشی آدرس بپرسم که یه راننده خط واحد –که داشت چای می خورد- بهم گفت باید سوار اتوبوس من -مقصد تجریش- بشی، ایستگاه دوم زیر پل گیشا پیاده شی، از اونجا بری فاطمی بعد ولیعصر. تشکر اول.

 

سوار اتوبوس همون آقا شدم. قبل از حرکت که آقای راننده که شادابی چهره ش نمی ذاشت فکر کنم 4-43 سالشه، اومد بلیط جمع کنه، یه بار دیگه با احساس مسئولیت بیشتری آدرس داد، (همچنان ایستگاه دوم باید پیاده می شدم) تشکر دوم.

 

اتوبوس تا حد ترکیدن پر مسافر بود. ایستگاهها رو شمردم: 1، 2. زیر پل گیشا از بین فشردگی جمعیت می خواستم پیاده شم، که صدای بلند راننده اومد: خانم اینجا باید پیاده شی. تشکر سوم و چهارم.

 

با هیجان زیاد از دیدن همچین آدم دلسوزی پیاده شدم، عجله داشتم، تقریبا داشتم می دویدم و حتی پریشون بودم چون دقیقا نمی دونستم باید از کدوم طرف برم. 40-30 قدم که رفتم صدای بوق شنیدم. برگشتم دیدم همون اتوبوس راننده ی دلسوز وایساده. فکر کن! یه پسره از اتوبوس اومده پائین داره اشاره می کنه. 2 نفر آویزون پنجره اشاره می کنن و نگاه بقیه مسافرا هم به طرف منه. دویدم ببینم چیکارم دارن، که راننده با چهره ای که این دفعه به نظرم نورانی می اومد، در حالی که سعی می کرد از شلوغی جمعیت منو ببینه، منو راهنمائی دقیقتری کرد: از کدوم سمت باید می پیچیدم به مقصد فلان میدون بعد از اونجا به ولیعصر. مساله اینه که من با یه خرده حساب کتاب و کروکی راهو پیدا می کردم، اما این راهنمائی برام کمک خیلی بزرگی بود. نگاه همه مسافرا با تعجب به من بود. احتمالا با خودشون فکر می کردن این دختره کیه که به خاطرش راننده چند دقیقه معطلمون کرده. راستش هیچ کس. به هرحال تشکر پنجم و ششم.

 

این دفعه انرژی بیشتری گرفتم. داشتم می دویدم و وقتی از زیر پل گیشا به عقب نگاه کردم، یه جاده پهن و خلوت دیدم با نور ظهرگاهی، بدون حتی لکی از سایه یا ابر، و اتوبوس زردی که راننده ش با خیرخواهی فراوان برای خودش بلیط بهشت جمع می کرد، داشت می رفت.

آدما معمولا حافظه خوبی برای یادآوری چهره هایی که کم دیدنشون ندارن، اما 12/1/86 یه چهره برای همیشه به یادم موند.

 

ما هر روز بیننده چهره هایی هستیم که گازشونو گرفتن و می رن. حتی خیلی وقتا اونا، خود ما هستن. دنیا داره می ره که بره، که برسه نمی دونم به کجا. من توی روزای ابری دنیا به اون ظهرگاه توی سال نو فکر می کنم و مطمئن می شم که می شه. محال نیست. حتی اون روز که توی ترمینال، ساکمو می بردم و هیچ کس نیومد به مورچه ای که به زور بار بزرگتر از خودشو می کشید و اشکاش دیده نمی شد، کمک کنه، باز به خودم می گفتم روزنه ای هست این دفعه اما "شاید".

 

12/1/86- روزی بود که «خیابانی از آرمانشهرم» ساخته شد: زیر پل گیشا.

 

پ.ن: این پست عکس ندارد. خودت که می دونی چرا. تصويرشو بايد خودت واسه خودت بسازي.

 

 

نوشته شده توسط :رهاورد در 21:7 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 29 اردیبهشت1387

رهایی کسی که گفت برهان از این رهایی

شهریار تبریزی هم تموم شد. شیفتگی، فرهیختگی، بزرگواری و عمقی که توی تصاویری که از دورۀ حیات شهریار سخن پخش شد، دیده می شد به هیچ وجه توی شخصیت فیلم درنیومده بود و جای اونو شیطنت و بی حوصلگی گرفته بود که شیطنت اون بیشتر به خاطر سیروس گرجستانی بازیگر نقش بود. حالا بی انصافیه اگه خوبیهای فیلم اسطوره ای کمال تبریزی رو نبینیم. من خودم عاشق دوره کودکی و جوانی شهریار بودم و وقتی توی سکانس پایانی فیلم، 2شهریار کودک و جوان با هم فوتبال بازی می کنن و شهریار بزرگ مثل یه پدر به گذشته ش نگاه می کنه و صداها تو فضا می پیچه و تو همه جوره حس می کنی داره تموم می شه، یه غم بزرگ چشماتو می گیره و با خودت فکر می کنی چه پایان زیبایی. و تحسین می کنی کمال تبریزی رو.

 

نوشته شده توسط :رهاورد در 15:4 |  لینک ثابت   • 

جمعه 27 اردیبهشت1387

سفر به کلّه ی گربه

سفر به تکاب- تخت سلیمان- اردیبهشت ۸۷

 

"تخت سلیمان -قرن ۸ ه.ق- یا شهر گنجک (شیز) در 45 کیلومتری شمال شرقی شهرستان تکاب در یک دره ی سرسبز در بلندی 3000 متری، سرشار از جاذبه های کم نظیر طبیعی- تاریخی واقع شده است که قله 3200 متری بلقیس در آنجا قرار دارد. ویرانی های بجا مانده از آتشکده آذرگُشنَسب (آتشکده پادشاهان و جنگاوران) بر پیرامون دریاچه ای همیشه جوشان و بر روی صخره ای سنگی ناشی از رسوبات آهکی دریاچه، در میان برج و باروی سنگی، آثار معماری خاص مانند چهار طاقی آتشکده و سازه های آیینی وابسته بدان، نیایشگاه آناهیتا، کاخهای دوران ساسانی و ساختمان هایی مربوط به سلاطین ایلخانی قرار دارد."*

 

نمای بیرونی آتشکده:

 

 

  

این غریزۀ منه: هرجا که سفر می کنم و عکاسی می کنم گوشه ای از خودمو اونجا جا می ذارم. و جالب اینکه با دیدن هرجای زیبا فکر می کنم الآن قشنگترین جای دنیا همونجاست. قبلا تکۀ بزرگی از خودمو جا گذاشتم توی نیاسر، و خانه های تاریخی کاشان، بعد تکه ای از من جا موند توی جادۀ پل دختر-اهواز، چند تکه هم زیر آسمونای دیگه، آخرین بار همین 1 هفته پیش بود که قسمت بزرگتری از من توی جاده پس جاده های تکاب، دامنه های عجیبش (عجیب از این لحاظ که در عرض 5 کیلومتر چند گونه مختلف کوه و چمن می بینی)، روستاهایی با 6-5 خانه و آدم هایی که با زندگیشون به ما ثابت می کنن مدرنیسم به درد هیچ جای بشریت نخورده.

 

 "جوي سنگي (تصویر بالایی و پائینی) كه اهالي محل " اژدهاي سنگي اش " مي نامند از بقاياي رسوبات جوي آب درياچه كه به منطقه اي مسكوني در زمان ساساني هدايت مي شده تشكيل يافته است، چنان كه در بخش توضيحات درياچه نيز آمده است آب درياچه به علت وجود املاح معدني، سخت و رسوب گذار است، چون جريان آب در مدت زمان طولاني در بستر آن جاري بوده، لذا ديواره جوي به اين شكل در آمده و همزمان با متروكه شدن محل و نيازهاي جديد زراعات، جريان آب به مرور به نهر جنوبي تغيير مسير داده است. تصور عامه مردم محل آن است كه اژدها به فرمان سليمان نبي(ع) سنگ شده است. همچنانكه اهالي محل معتقدند ديوان متمرد و شياطين را نيز سليمان نبي در كوه زندان به بند كشيده است." **

 

این جا و زمونه خیلی بزرگه و من اگه قرار باشه هر بار قسمتی از خودمو جایی جا بذارم، باید بزرگ بشم به اندازه کل دنیا. به امید روزی که تکه های من و گوشه گوشۀ این خاک خدا با هم یکی بشن.

 

 

کوه زندان- بعد از فتح این کوه می فهمی منظور از زندان، یه چاله آتشفشانیه به ارتفاع کوه. در توضیح عظمت این گودال (که قبلا توش آب بوده) همین بس که بگم این عکس 10/1 اندازه واقعی چاله آتشفشانی زندان نیست و اون موجود ریز توی عکس یک انسان زنده س. فوراً تسبیحات اربعه رو به جا بیار.

 

 

افسانه یا واقعیت: 

"در 3 کیلومتری غرب تخت سلیمان، کوه مخروطی میان تهی وجود دارد که هزاران سال پیش، بر اثر وقوع آتش فشان به وجود آمده است. اهالی محل این کوه زیبا را زندان سلیمان یا زندان دیو می شناسند.آن ها معتقدند که حضرت سلیمان دیوهایی را که از فرمانش سرپیچی می کردند در این کوه زندانی می کرده است. بنا بر این افسانه روزی یکی از دیوها که قصد فرار از این زندان را داشت، با زبان مشغول لیسیدن زنجیر در پایش می شود تا زنجیر را نازک کند. هنگامی که زنجیر پاره می شد، دیو هنگام فرار، به جای آن که «یا الله» بگوید، «یا داوود» می گفت و زنجیر دوباره کلفت می شد." ***

 

اطلاعات تاریخی برگرفته از متون:

*سايت تخت سليمان

سایت معرفی آثار تاریخی تکاب**

سايت تخت سليمان-كوه زندان***

 

 

نوشته شده توسط :رهاورد در 2:22 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 25 اردیبهشت1387

طلسمی که تاب می خورد...

 

روزی که نوبت آفرینش رنگ ها بود، من در اتاق کار خدای نقاش نشسته بودم و زل زده بودم به دستهای او. او رنگ ها را دور سر من می چرخاند، مثل اسفند، و بعد می پاشید روی تور هستی. همون روز طلسم رنگ ها وصل شد به موهایم و من تا هنوز که هنوزه نتونستم بگم که کدوم رنگ از اون یکی بهتره.

 

 

نوشته شده توسط :رهاورد در 19:33 |  لینک ثابت   •