رهاورد
فوراً یه حسی بهم گفت که اگر ما هر لطف و حس خوبی که داریم رو بخوایم قایمش کنیم و بنا به هر عقیده ای بروزش ندیم ممکنه دیگه حتی خودمونم پیداش نکنیم. حالا با این مقدمه دیدید که چطور می شه دو تا چیز بی ربطو به هم ربط داد؟ جدیداً اینطوری از هرچیزی به سرعت نور یه نکته اخلاقی درمیارم. همچنان چه می کنه این ماه رمضان! بازم زنده موندیم و اومد. بازم اومد و زنده شدیم. همیشه بهترین حسمون، مال خودشه، مال ماه عسل، ماه رمضون. سرگیجه و دل ضعفه مون فدای یه لحظه از حس ماهش. دم افطار بدون استاد شجریان خیلی نمی چسبه: ربّنا افرغ علینا صبرا... وارحمنا... محاله بدون تکرار اسماءالحسنی، معزّ المذّل السّمیع البصیر الحکم العدل... تا برای چند لحظه «انسان» نباشیم. نسیانمون رو فراموش کنیم. برای اثبات «و انسان همیشه فراموشکار است». شادم از گرسنگی م. چون خیالم راحته از یه سفره رنگارنگ حتی با یه یخچال خالی. می دونم صاحبخونه یه فوتی برای مهمونیش و پذیرائی داره که اینطوری نمک گیر می شم. که اینقدر مهمون داره. راستی تویی که 12 ماه سالو یه تکون به خودت نمی دی و مثلا نگران سلامتیت هستی و یه پز بی خیالیم به خودت می گیری، اینکه خودتو از نشستن دور سفره اش محروم کردی خوشحالی داره؟ یه وقت نگی دعوت نبودما! محاله! خدای بزرگ! به من می گی اگه رنگ و سرخاب آرزوهامون پاک بشه چی ازشون باقی می مونه؟ * این خودروی بیگانه سوز نزدیک هتلمون پارک شده بود که غیر از لنز دوربین من شاهد دیگه ای نداشت. مطمئنم اگه یه رنگی بهش می خورد و یه خرده تر و تمیز می شد «حداقل» واسه عکس گرفتن باهاش سر و دست می شکاندیم. خدای عزیز! لطفا همیشه اصل ماجرا رو به من نشون بده. امضاء یه بنده ی خدا بعد از 2 سال برنامه ریزی و وعده و وعید می خوایم بریم مشهد. قراره فقط دخترای فامیل باشیم واسه همین خواهرم که تازه نامزد کرده با تبصره میاد. چند روز قبل از رفتن یه خانمی برامون از آداب زیارت حرف می زنه و مقدار عبادت و ذکرهایی که توصیه می کنه ما رو یاد مرتاضهای هندی می ندازه. مثل شیطونا دور هم جمع می شیم و هی می خندیم و می گیم چطوره شبا هم روی میخ بخوابیم؟ توی قطار- 2 تا از بچه ها با هم مسابقه گذاشتند از دیوارای کوپه می رن بالا. اون یکی تا کمر رفته بیرون پنجره هواخوری! یه فقره پا از توی پنجره میاد تو. به نظرم مال کوپه بغلی مون باشه! دارم برای گونه های بیابون اسم می ذارم و از نمکها عکس می ندازم. یه نفر زنده زنده آهنگای درخواستی پخش می کنه. چند باری هم واسه آزار و اذیت مهموندارا نقشه می کشیم. یاد بچگی های شیطان می افتم. 2:30 نصفه شب راه می افتیم به سمت حرم. یه نفر داره دعا می خونه. شایدم آواز. نمی تونم تشخیص بدم. تا روز آخرم نتونستم. داره به دلم می شینه. جیکّم در نمیاد. روی موزاییک های حرم راه می رم. یکی سفید یکی سیاه. ایوون طلا رو رد می کنم. چند تا پله می رم پائین تر و وامیستم. صاحبخونه رو زیارت می کنم. روم نمی شه جلوتر برم. چقدر باهاش غریبه ام. اشکم میاد... یادم رفته چی ازش بخوام. شدم درست کسی که نمی دونه کیه و چی می خواد و داره کجا می ره... روی موزاییک های حرم راه می رم. یکی سفید یکی سیاه. عاشق خادمهای حرم شده ام. با اون وقار و لباسهای بلندشون. عاشق نقاره زن ها. چشمامو ازشون برنمی دارم تا وقتی ادای احترام نکردن و پائین نیومدن و محو نشدن... عاشق کبوترای حرم شده ام. عاشق نماز صبحای حرم... مغربا... روی موزاییک های حرم راه می رم. یکی سفید یکی سیاه، یکی سفید یکی سیاه …
دیشب داشتم دنبال یه چیزی می گشتم که چند وقت پیشا قایمش کرده بودم ولی هر چی می گشتم نبود. اصلاً یادم نمیاد کجا گذاشتم.



| Design By : Night Skin |

