رهاورد
کلمات کلمات فوراً لباسهای مهمانیتان را بپوشید! وای خدای من ایییییین همه گوسفند یه جا اونم کنار جاده؟! با زمینه ای سفید، خاکستری، خاکی از کوههایی که دستاشونو تو هم قفل کردن و دارن طبق معمول دعای شکرگزاری رو به جا میارن. امروز صبح پیتر یه خرده بیشتر از همیشه منتظرم موند. قرار گذاشته بودیم حالا که بیشتر مردم دهکده گوسفنداشونو به ما سپردن ببریمشون به کوههایی که تا حالا پای هیچ گوسفندی به اونجا باز نشده. اونجا هم علفای دست نخورده ای داره هم اینکه گوساله ها کوهستانهای اطرافو هم می بینن. قبل از حرکت، کل گلّه رو میاره لب حوضچه وسط دهکده تا آب بخورن. این کار همیشگی پیتره. یه طوری به گاو و گوساله ها می رسه که انگاری بچه های عزیز کرده شن. هرچی زودتر راه بیفتیم بهتره. چون من عاشق دیدن طلوع و غروب آفتاب از پشت مشتهای کوههام. البته اگه سفره ای که پدربزرگ برام می چینه بذاره، من روزی دو بار می تونم به آرزوم برسم. پدربزرگ کلّه سحر، شیر گاوا رو می دوشه. اونو می ذاره رو آتیش و یه کاسه شیر داغ تازه برام میاره. یه قالب پنیر ترش و شیرینم که تازه جا افتاده رو می ذاره کنارش با چند تا نون که روشون حسابی برشته شده، و این می شه خوشمزه ترین صبحانه دنیا. پدربزرگ بالاترین قلّه این اطرافو برای ساختن کلبه اش انتخاب کرده و با دستهای خودش چوب درختا رو بریده و کلبه بی نظیر خودشو ساخته. من حسابی توی کلبه دونفره مون پیش پدربزرگ راحتم و دعا می کنم هرچی زودتر از دست کابوسهای کلارا راحت شم با اون خونه بی ریختشون که پنجره هاش رو به پنجره های دیگه باز می شه و همینجوری ی ی ی پنجره تو پنجره با آسمونی که ستاره های بالای کلبه ما رو تو خوابشونم نمی بینن. بعضی شبا از خواب می پرم و همین که می بینم پدربزرگم پیشمه راحت چشامو می بندم. پیتر هم اگه بعضی روزا شبیه پسربچه های سرتق دهکده نشه خیلی خوبه. یه بار اگه نبود نمی دونم چه بلایی سرم می اومد. خب بذار می گم. رفته بودم دنبال گلهای بنفش که بالای بالای بالای کوه درمیان. همه مردم دهکده می دونن که گوساله ها عاشق خوردن اونان. رفته بودم واسه بره کوچولوم از اونا بچینم که اگه پیتر نبود از رو تیزترین جای کوه پرت می شدم پائین و زیر پای کوه له می شدم. من هر روز روی کوههای سبز بهاری و نارنجی پاییزی و سفید زمستونی می دوم و پروانه ها رو دنبال می کنم و با صدای زنگوله بره ها برمی گردم دوباره پیش اونا. تو زمستونا هم اگه پدربزرگ اجازه بده برای جمع کردن هیزم باهاش می رم. امروز گلّه رو بردیم یه چراگاه تازه، با یه عالمه گوسفند واقعی که با سم های قلمی واسه خودشون می چرن و سرشون گرم خوردن علفای خودشونه. تازه برّه کوچولوی نازنینم تو بغلم خوابش برده بود که پیتر با اون کلاه لبه دار گنده ش از اون پائین لای گلها داد زد: " قزوین آخرش! جا نمونی! " هایدی؟! ۱- نه! من این سریالو دوست ندارم. ژانر جنگ ابداً با من نمی سازد. موضوع، تکراری بودن سریال نیست اما تحمل ورمِ این بغض چموشِ احساساتی در طول یک سریال طولانی برای من یکی مقدور نیست. این پز قدیمی بیست و چند ساله ی پیروزی مان هم وقت دوئل با این سریال کهنه ی مچاله شده کم می آورد. خطهای مشکی دور نقشه ی فلسطین هم سرشان گیج می رود. خطهای سیاه دورفلسطین با لبنان یکی است. خسته است. مدتیه با هم «یه قل دوقل» بازی می کنند. هی آقای چمران! آقای چه! اصلا به شما چه؟! شما که روز جمعه آخر ماه رمضان «یه قل دوقل» بازی می کردید با همان خطوط سیاه بلاتکلیف. آرامشان می کردید. پررنگشان. مُهر می زدید روی اطلس جغرافیایی زیتونی رنگِ آواره... ما هم بیکار ننشسته ایم. شخم می زنیم. لاف می زنیم. برای زیتون کاری های بی ثمر…بی میوه…مشت می زنیم…جلوی دوربین ترافیک می کنیم. برای «تو» لبخند می زنیم. برای قاطعیت، قناعت قانا. می خواهیم یک بار هم در سال شما بیننده باشید. بیننده سریال ما. بازیگرانی بی تقصیر با دیالوگهایی امیدبخش و تو اگر سیب زمینی نارنجکی ات آماده شد می توانی ما را ببینی. ۲- نمی دونم پرهام بزرگ شده یا نه. به هرحال از اینکه آخرین بار تو بغل مادربزرگش دیدمش خیالم راحته. نمی دونم پریدن از قطار آدمو می کشه یا نه ولی سالی یه باره و دوباره و سه باره که می بینمش می پرسم: - مُرد مامان؟ - آره. – مُرد؟ - آره. – مُرد؟ - نمی دونم… ۳- خاله «صباح» یه جایی تو همون کشور شهید شده و «اونا» بی خبر از شهادتش دارن دنبال خواهرزاده ش که شبیهش بود می گردن. خاله «صباح» یه مبارز انقلابیه که باعث شده بزرگترین آرزوی دشمن دستگیری اون باشه. – یه طوری می گی دوست داشتم اسمم «صباح» باشه که انگاری چی هست. حالا معنیش چیه؟ - سحر، سپیده، صباح… همیشه اینطور نیست که همه نفهمند. با چند استثنای جزئی همه می فهمند. در این صورت بی شعوری ارزش خودش را به عنوان فحش از دست می دهد و به یک بهانه تبدیل می شود. مسأله این است که «اگر کسی نخواهد، از دست شعور هم کاری برنمی آید.» حالا ممکنه بعضیا بگن خواستن هم شعور می خواهد، اما به گمان من اینطور نیست، روح می خواهد...


| Design By : Night Skin |


