رهاورد
1- خیلی اتفاقی از وجود انجمن خبردار می شم. برای کسب اطلاعات بیشتر نشانی عضو ثابت گروه را پیدا می کنم. یه کافی شاپ کوچولو، بدون قرار قبلی می روم آنجا و «حمید» 30 ساله با اعتماد بنفس و صداقت خاصی شروع می کند به گفتن از گذشته های دور و نزدیکش. اینکه 15 سال تمام گرفتار اعتیاد شدیدی به انواع و اقسام مواد مخدر بود. اینکه کسی نمی توانست بفهمد که چرا او ترم 7 از دانشگاه انصراف داده. از ظاهر شاداب و سرحالش، حدس اینکه او با خانواده اش چه روزای دردناکی رو گذرونده، تقریبا غیرممکنه. می گوید: «با امروز 3 سال و 8 ماه و 4 روزه که پاکم. دیگه هیچوقت حاضر نیستم به اون روزا برگردم.» چیزایی که بعد از ترک به دست آورده اونقدر زیاد و خوش یمن هستند که او بخواهد چنین تصمیمی بگیرد: یک ازدواج موفق، فرزند، شغل و مهم تر از همه دل بزرگی که باعث شده او شماره 3 خط تلفن را به دوستان معتادش بدهد تا در روزهای ترکشان بدون وقت تلف کردن خودش را به آنها برساند. فقط یک چیز ممکن است این پتانسیل و منشی را به او داده باشد: انجمن معتادان گمنام (NA) NA یکی از انجمنهای 12 قدمی است که بدون وجود مدیر و رئیس و بدون کمترین وابستگی به موسسه و یا هر سازمان خارجی به دست خود معتادین مایل به ترک بطور دائمی فعال است. طبق اطلاعاتی که حمید داد، AA انجمن الکلی های گمنام، (اولین انجمنی که از سنتهای 12 گانه پیروی می کرد)، ایده تشکیل آن به بیل ویلسون که یه معتاد الکلی بود به صورت هاله ای از نور الهام شده بود. بیل، انجمنش را بر مبنای اصول روحانی ایجاد کرد، و نه اصول مذهبی. و این یعنی اینکه آدمهای مختلف با هر عقیده و مذهبی، بدون در نظر گرفتن سن و جنس، سواد و یا دارایی می توانند دور هم جمع شوند. در آنجا مهم ترین چیزی که مطرح است مشکل مشترکشان است: اعتیاد. از حمید می پرسم مخارج انجمن را از کجا تامین می شود؟ این یکی خیلی جالبه: سبد سنت هفتم. هزینه پذیرائی، بروشورها، نشریه ها و ... بدون اتکا به عاملی خارج از گروه، از جیب خود اعضا تامین می شود. اونها برای اینکه روی پای خودشون بایستند، هیچ کمکی از خیرین قبول نمی کنند، یک سبد دست به دست می چرخد و پول جمع می شود. در حالت محافظه کارانه تر، همه اعضا یک نایلون مچاله شده را داخل سبد می ندازند، می خواهد پر باشد یا خالی. این بهترین روش برای پوشاندن ضعف مالی است. لابلای حرفهای حمید دوستانش می آیند و به او سر می زنند و او آنها را یکی یکی به من معرفی کرده و مدت پاکیشان را می گوید. 2- "جیمز توئیمن" در کتاب پرماجرایش "فرستادگان نور"، خبر از وجود گروهی می دهد که دنیا به وجودشان نیاز دارد: «هزاران سال است که جمعیتی سری وجود داشته که مسئولیتش فرصت دادن به بشر برای پخته شدن است. این جمعیت همیشه در دنیا نزدیک مکانهایی بوده که در آنجا بیش از همه جا اختلاف بوده است، در مناطق یا کشورهایی که بیشترین نفرتها، حرصها و جنگ را تجربه می کنند. این افراد، بی سر و صدا در میان نومیدی زندگی می کنند بدون اینکه دیده شوند و یا حتی کسی روزی متوجهشان شود. کار آنها کاری معنویست.» من انجمن معتادان گمنام را بخاطر انرژی معنوی و زمان تشکلیشان، یعنی درست زمانی که نیاز شدیدی به وجود آن احساس می شد، و نوری که به بیل ویلسون الهام شده بود، جزئی از «فرستادگان نور» می دانم. فرستادگانی که هدف اصلی شان رساندن پیام به معتادی ست که هنوز در عذاب است. «دورو گفت: گفتن اینکه چطور در خفا باقی مانده اند غیرممکن است. فرستادگان صاحب شعوری الهی اند که برای ما ناشناخته است. می توانند باشند. می توانند نباشند. هرچه که خود انتخاب کنند. وقتی هر فرستاده ای مامورئیتش را به پایان رساند آزاد می شود و این نوعی تغییر است. می توانید آنرا عروج بخوانید.» 3- علاقه پیدا کرده ام به انجمن سر بزنم. حمید می گوید: «باید خودت را معتاد معرفی کنی وگرنه محترمانه راهنمائیت می کنن بیرون» بعدهم می گوید: «تازه اونجا حرفایی می زنن که ممکنه حالت بد بشه» با این حرف که دیگر تصمیمم را برای رفتن گرفته ام. سری به سایت می زنم. می بینم تمام استانها و حتی بسیاری از کوچکترین شهرها دارای یک یا چند انجمن است و این یعنی مصداق نظر رئیس na مرکزی در امریکا که در سفر اخیرش به ایران گفته: «Na در ایران رشد نکرده بلکه منفجر شده!» مرکزی ترین محل را برای رفتن انتخاب می کنم. این جلسه به صورت باز برگزار شده و چهره ها شباهتی به معتادها ندارند. بله، مثل اینکه به نارانان آمده ام. نارانان انجمن وابستگان به افراد معتاد است. نرفته می شه حدس زد که نسبت زنان شرکت کننده به مردها هم قابل پیش بینی است: 80 به 2. هرکس حرفی به گفتن دارد اول خودش را معرفی می کند اینطوری: سلام من ... هستم. بعد همه اعضا با هم می گویند سلام ... جان خوش آمدی. (جالبه که حتی اگر 4 بار پشت سر هم بخواد صحبت کنه 4 بار این تبادل اتفاق می افته.) یک خانم جوان برای کم کردن وابستگیش به شوهر معتادش آمده، آن یکی برای ترک پسرش و... صبح زود به آدرس دیگری می روم (نارانانی ها به طرز عجیبی از دادن آدرس انجمن معتادان گمنام طفره می رن، فقط یه اشاره کوچک می کنن.) 7 صبح به پارک ... می روم. می دونم غیرمعتادها در جلسات Na راهی ندارند. به همین خاطر ترتیب کبودی زیر چشم را می دهم. وارد چادر می شم. مثل اینکه جلسه را زودتر از چیزی که من شنیده بودم شروع کرده ان، با حدود 70-80 نفر که 4 نفرشان خانمن. کنارشان می شینم. آرام چیزهایی به هم می گویند و بعد دختری که کنارم نشسته و زیر چشمش هم کبود نیست می پرسد: «مصرف کننده ای؟» بدون اینکه تو چشمهاش نگاه کنم می گویم آره. حرصم از دروغم در میاد و اونا انگار از اینکه خودی ام خیالشان راحت می شود. جلسه، گردهمایی، همایش، کنفرانس، بهتره بگم مهمانی. مهمانها خصوصی ترین حرفهایشان را آورده اند. پنهان کردن تجربه ها و درد دلها برایشان دلیلی ندارد اینجا. اینجا جاییست که کسی از گفتن احساسات واقعی اش فرار نمی کند. جایی که آدمهای معتاد از خودکشی قوی تر شده اند. جایی که آدم بزرگها هم می توانند نگران عقب افتادن جشن تولدشان باشند. یاد حرف حمید می افتم: «اعتیاد به مواد مخدر، فقط 3 درصد مشکل محسوب می شود. 97 درصد مشکل یک معتاد کمبودها و طرز فکر غلطش است» الآن دیگر مطمئنم نیاز یک معتاد به Na به اندازه آن 97 درصد و حتی فراتر از درصدهاست. جایی که آدمها بدون حضور لنزهای دوربین به دیگران ابراز علاقه می کنند و انتظارشان از هم بیشتر از «ماندن» نیست. 4- «ترس، چیزی غیر از گذاشتن مانع سر راه تجربه ی عشق نیست. وظیفه ی تو کمک به مردم برای شناسایی آن موانع است تا بتوانند به یاد بیاورند که چه کسی هستند. جیمی برای تک تک آدمها وقت آن رسیده که بیدار شوند و تشخیص دهند که چه وجود مقدسی هستند.» وقت آن رسیده که مدت پاکی شان را بگویند. هرکس که می گوید، با تشویق های واقعی بقیه اعضا روبرو می شود. یکی از جوانترها خودش را معرفی می کند. ... هستم یک معتاد. قطع نیکوتین و مواد 25 ماه. همه با هم با انرژی می گویند: «ماشاا...»دور و بریهاش به نشانه تشویق به پشتش می زنند. او قهرمان قهرمانان است امروز. آخر سر دعای آرامش دکتر شریعتی کارساز است. حضور خدا را حس می کنیم. چشمها را بسته و دستها را به هم می دهیم: «خداوندا آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم. شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می توانم و دانشی که تفاوت این دو را بدانم» 5- بعد از دعا، جلسه تقریبا تمام می شود. دوستها گروه گروه دور هم جمع می شن و خوش و بش می کنن و مشکلات همدیگرو حل می کنن. همه با هم آشنان انگار فقط من تنها و غریبه ام. حالا همه سعی می کنن یخ منو باز کنن و صمیمی تر شن و دوستم باشن. دختری که کنارم نشسته بود و زیر چشمش سیاه نبود می پرسد: «چقدر مصرف می کنی؟» مسخره ترین جواب ممکن را می دهم: «اممم... به فواصل طولانی مصرف می کنم» انگار به زورم که شده می خوام خودمو تبرئه کنم. می گوید: «اینجوری که نمی شه بالاخره آدم یا مصرف می کنه یا نه دیگه!» سر تکون می دم و زیر بار می رم.کاراکتر دختر منزوی و ترسیده ام هم کاملتر شد. صبحانه هم می دن. چای و نون بربری تازه و پنیر. یه حبه قند می خوام یه مشت قند میاد طرفم. 2-3 نفر مسئول صبحانه دادن اند. لقمه های نان تازه و پنیر پشت سر هم به طرفم میان. عجب اشتهایی دارم امروز! صفا مردی حدودا 45 ساله در حالی که دارم نون بربری رو دو لپی می لمبونم، میاد جلو و سر حرف رو باز می کند. تو جلسه خیلی زیبا و محکم، از شکننده ترین احساساتش می گفت. می پرسد: «چی مصرف می کنی؟» می گم: «تریاک» گریمم بیشتر از اینو جواب نمی ده. بعد وارد سوالای جزئی تری از روش مصرف می شود و منم با اطلاعات محدودم جواب می دم. آرام و یواشکی می پرسه: «خونواده می دونن؟» می گم هنوز نه!. با محبت خاصی می گوید نگران نباش. تا آخر صحبتهایش حداقل 7 بار دیگر هم این را می گوید. بعد جدی تر می شود: «ببین اینجا با سم زدائی هیچ کاری نداره ها... تو خودت باید ترک کنی!» ضمنا توصیه می کند در جلسه های دیگر از هیچ کس شماره نگیرم. «فقط به اینا اعتماد کن» و سفارشم را به سیما می کند. سیما می گوید: «چند روزه مصرف نکردی؟» می گم 4 روز. خیلی پرانرژی و شاد می گه «ماشاا...، آفرین.» پیش خودم فکر می کنم یعنی 4 روز اینقدر زیاده؟ شماره تلفنش را می ده که اگر «بالا پائین» شد بهش زنگ بزنم. می گه عصر اینجا جلسه خانمهاست بیا. بهانه میارم که راهم دوره و از این به بعد می رم انجمن نزدیک خودمون. دختر دیگری که گروه را در طول جلسه رهبری می کرد حالا آمده، شانه ام را می مالد و حالم را می پرسد. یک نفر بروشور و کتابچه هایشان را می آورد و سفارش می کند که دعای آرامش را حفظ کنم. اینجا اوضاع خوبه فقط دلم فالوده می خواد! زیر پوست شهر برای کسانی که ساکنین همیشگی اش هستند جای امنیه. امروز قسمتی از تونل های تاریک و کبودشو فرستادگان نور، نورانی کرده اند. این بار زیر پوست شهر به روایتی دیگر... پ ن: اسم اشخاص رو تغییر دادم. از آوردن حرفهای خصوصی حتی اگر ناشناس باشند، معذورم. حتی به شما دوست عزیز. پ ن2: هر2 عکس از 1 محل:یه آلونک تو یه باغ

| Design By : Night Skin |


