تبليغاتX
رهاورد


رهاورد

اگه روح بودم می شد. مخصوصا وقتایی که من و آسمون هستیم با پرسپکتیو جاده که غریبه نیست و اسم شبو می دونه و راه پیدا می کنه تو خلوتمون. الآن (بعد از چند وقتی که بیشتر تو نخش بودم) دیگه مطمئن شدم که این مخلوق کار و زندگی نداره – آ- سِ- مون- هر روز یه برنامه، هر روز یه خودنمائی، هر روز یه بامبول. چه اون روز که در عین حال هم آبی بود هم صورتی، هم نارنجی و بنفش هم سبز کمرنگ(!) و زرد و چه و چه، چه اون روز تو جاده کاشان-نیاسر که جلوی چشم همه نور از آستین ابرها درمیاورد و می ریخت رو سر و صورتمون و طرحها درمی انداخت، اونم از نوع پائیزیش و از نوع شعر سهراب. همین الآن، باور کن همین الآن داره یه بامبول جدید واسه فردا روزش و فردا روزم می چینه. چه خدایی. باور کن من –تو خلوت: من، آسمون، پرسپکتیو- خدا رو می بینم، بی حجابِ بی حجاب.

 

 

اول اومدم بگم در فواید چیزی که دیجیتال است و گسسته و دیجیتالش البته کاراتر است، دیدم شد آنالوگ. یه رشته کلمه و حرفیات که پیوسته اند و آنالوگ و ول کن هم نیستن.

 

همونی که هرکجا هستم باشم مال من است، حالا شده معشوق من.  یه نقطه رو می بینی عاشقش می شی، می خوای واسه همیشه داشته باشیش، -در ذهن هم نمی گنجد!- و مطمئنی حتی اگه هر روز خدا جلوی چشمت باشه باز باید جلوی لنز دوربینت هم باشه. روحیه اش رو دارم. اما روحیت می خواد تا بشه. شکار فلان نقطه و قاب در مختصات x,y پای رفتن نمی خواد، بال روح می خواد که باهاش بری و شکارش کنی. اونوقت می شی یه روح شکارچی. دوربین عکاسی هم لابد اسلحه. (اَه چقدر سرد و زمخت شد)...

همونجایی که جاده –طبق معمول- هست و ریل و کوهستان و برف و چیدمان درختهای لاغر و لخت یخ زده و عصر یخبندان و حالا غروبی، خورشیدی که ملحق می شه به معشوق من و با هم یکی می شن، همون وقت من دوست دارم بهترین بنده در حال بندگی باشم –که بنده نیست، سرتا به پا چشم است- و همون لحظه عکاسی می شه خودِ عبادت.

 

پ.ن: این وسوسه در من کم سن و سال نیست که بین همه مسافرا توی آسفالت جاده بگم آقا نگه دار من چند تا عکس بندازم.

پ.ن2: آخیش بالاخره جمع و جور شد.

 

نوشته شده در چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 23:58 توسط :رهاورد| |

سنجدها و درختای انگورو کندن. ولی زمینش همون زمینه. جلوی دوربین می شه هرچیزی رو جای چیز دیگه ای زد. حتی اگه قرار باشه یه شهر سرد کوهستانی نقش گرمترین شهر کشورو بازی کنه. مثلا خرمشهر. واسه این کار، کاشتن یه عالمه درخت نخل تو یه زمین خشک و خالی که یه روزی پر از درخت انگور بوده و دورش درختای سنجد و بچه های محل از ترس پیرمرد باغدار لرز می گرفتن، می تونه یه افکت باورپذیر واسه فیلم چی ها باشه. ما تقریبا فسقلی بودیم که حاتمی کیا و دوربینش اومدن محل ما که روی زمین خاطره های کودکی ما، یه خاطره ی دیگه بسازن.

 

یه طناب کشیده بودن دور 3-4 تا خونه ای که توش بازی می کردن و ما ام کارمون شده بود جمع شیم پشت طناب و زل بزنیم به بازیگرا و فیلم چیا و با خودمون فکر کنیم تا حالا از این فاصله مثلا حاتمی کیا و مهتاب کرامتی و بهناز جعفری و لاله اسکندری و کی و کیو ندیده بودیم. خونه قبلی ماام شده بود محل گریم گروه. اهل محل و بیشتر هنری ترها ول کن یقه ی عوامل و کارگردان و دستیار و ... نبودن و از اونا اصرار که احتمالا اگه فیلمنامه رو بتکونن، می تونن براشون یه نقش دربیارن. می رفتن تست می دادن و منتظر می موندن. بچه ی همساده مون ولی تونست با تلاش خواهرش نقش یکی از اسیرها رو بگیره. کامیونو پارک کرده بودن تو کوچه و حاتمی کیا علامت می داد و اونام که اشک مصنوعی ریخته بودن تو چشمشون، خودشونو تکون می دادن که یعنی کامیون داره راه می ره. ماام چشمامون ناخودآگاه درشت می شد و باورمون می شد و دهنمون باز می موند از اعجاب سینما. بعد همون دختر همساده با خواهراش بعدا پشت سر حاتمی کیا حرف بزنن که اسم خواهرشونو توی تیتراژ پایانی ریز نوشته (یا ننوشته؟).

 

 

یه بارم رفتم سر کوچه مغازه کشک بگیرم، پرویز پرستوئی و مهتاب کرامتی با همون لباسای تو فیلم اومدن یه چیز بخرن. من زل زده بودم بهشون. یادمه حتی 1 صدم ثانیه هم پلک نزدم و فقط نگاه کردم. مثل بقیه نمی تونستم برم راحت باهاشون حرف بزنم و امضا بگیرم یا بخوام نشون به اون نشون که خونه سابقمون شده اتاق گریمشون، منم نقش رهگذرو ایفا کنم. ولی به کمک همون دوستم که خواهر کوچیکه ش بازیگر شده بود دفتر خاطراتمونو دادیم به مهدی ساکی دستیار کارگردان که بعدا فهمیدم سمیر هم بود، تا امضائی چیزی. اونم یه متن چندخطی نوشت با کلی محبت و جمله های مهربون مثل تقدیم به تمام دختران سرزمین و ... . چند وقتی بود عذاب وجدان گرفته بودم می ترسیدم کسی بخونه و فکر بد کنه. بعد از یه مدت دیگه نتونستم تحمل کنم و صفحه شو پاره کردم و راحت شدم، بعدا مامانم فهمید پاره ش کردم و فحشم داد.

 

بعد که فیلمو می بینیم آنتن خونمونو تشخیص می دیم و فکر می کنیم ما هم آره! سکانس عراقی ها که ریختن تو خونه ها و غنیمت جمع می کنن و یکیشون لباس عروس لیالی رو می پوشه رو نشون می ده و ما سعی می کنیم به دوست و آشنا و فامیل بفهمونیم که همه ی اینا رو از  فاصله ی نزدیکتر از 3 متری دیدیم. و ادای آدمای کاربلدو درمیاریم و می گیم که انقد این تیکه رو گرفتن که ما حسابی خسته شدیم.

 

نوبت اون قسمتی هم می شه که همساده مون خواهرشو «انداخته» تو فیلم، پشت سرشون تو محله حرف می پیچه که از وقتی دخترشون سوار اون کامیون شده و اشک مصنوعی ریختن تو چشمش و چند ثانیه دوربین نشونش می ده اونم از دور، حسابی خودشونو می گیرن. انگار ما بلد نیستیم سوار کامیون شیم!

 

عجب روزایی داشتیم. همه شهر شده بودن کارآگاه گجت و تعقیب می کردن که فیلم چی ها شب کجا می مونن. کی می رن. کی میان. این محله خاک سرخ بی نخلم انگار طلسم کرده مارو. بعد از اینکه کارشون تموم شد و نخلا رو برداشتن و رفتن که فکر کنم 7-6 سال از رفتنشون گذشته، خونمونو تو خاک سرخ ساختیم و موندگار شدیم... الآن چند سالی می شه.

 

نوشته شده در پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 20:7 توسط :رهاورد| |


Design By : Night Skin