تبليغاتX
رهاورد


رهاورد

شهریار تبریزی هم تموم شد. شیفتگی، فرهیختگی، بزرگواری و عمقی که توی تصاویری که از دورۀ حیات شهریار سخن پخش شد، دیده می شد به هیچ وجه توی شخصیت فیلم درنیومده بود و جای اونو شیطنت و بی حوصلگی گرفته بود که شیطنت اون بیشتر به خاطر سیروس گرجستانی بازیگر نقش بود. حالا بی انصافیه اگه خوبیهای فیلم اسطوره ای کمال تبریزی رو نبینیم. من خودم عاشق دوره کودکی و جوانی شهریار بودم و وقتی توی سکانس پایانی فیلم، 2شهریار کودک و جوان با هم فوتبال بازی می کنن و شهریار بزرگ مثل یه پدر به گذشته ش نگاه می کنه و صداها تو فضا می پیچه و تو همه جوره حس می کنی داره تموم می شه، یه غم بزرگ چشماتو می گیره و با خودت فکر می کنی چه پایان زیبایی. و تحسین می کنی کمال تبریزی رو.

 

نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 15:4 توسط :رهاورد| |

سفر به تکاب- تخت سلیمان- اردیبهشت ۸۷

 

"تخت سلیمان -قرن ۸ ه.ق- یا شهر گنجک (شیز) در 45 کیلومتری شمال شرقی شهرستان تکاب در یک دره ی سرسبز در بلندی 3000 متری، سرشار از جاذبه های کم نظیر طبیعی- تاریخی واقع شده است که قله 3200 متری بلقیس در آنجا قرار دارد. ویرانی های بجا مانده از آتشکده آذرگُشنَسب (آتشکده پادشاهان و جنگاوران) بر پیرامون دریاچه ای همیشه جوشان و بر روی صخره ای سنگی ناشی از رسوبات آهکی دریاچه، در میان برج و باروی سنگی، آثار معماری خاص مانند چهار طاقی آتشکده و سازه های آیینی وابسته بدان، نیایشگاه آناهیتا، کاخهای دوران ساسانی و ساختمان هایی مربوط به سلاطین ایلخانی قرار دارد."*

 

نمای بیرونی آتشکده:

 

 

  

این غریزۀ منه: هرجا که سفر می کنم و عکاسی می کنم گوشه ای از خودمو اونجا جا می ذارم. و جالب اینکه با دیدن هرجای زیبا فکر می کنم الآن قشنگترین جای دنیا همونجاست. قبلا تکۀ بزرگی از خودمو جا گذاشتم توی نیاسر، و خانه های تاریخی کاشان، بعد تکه ای از من جا موند توی جادۀ پل دختر-اهواز، چند تکه هم زیر آسمونای دیگه، آخرین بار همین 1 هفته پیش بود که قسمت بزرگتری از من توی جاده پس جاده های تکاب، دامنه های عجیبش (عجیب از این لحاظ که در عرض 5 کیلومتر چند گونه مختلف کوه و چمن می بینی)، روستاهایی با 6-5 خانه و آدم هایی که با زندگیشون به ما ثابت می کنن مدرنیسم به درد هیچ جای بشریت نخورده.

 

 "جوي سنگي (تصویر بالایی و پائینی) كه اهالي محل " اژدهاي سنگي اش " مي نامند از بقاياي رسوبات جوي آب درياچه كه به منطقه اي مسكوني در زمان ساساني هدايت مي شده تشكيل يافته است، چنان كه در بخش توضيحات درياچه نيز آمده است آب درياچه به علت وجود املاح معدني، سخت و رسوب گذار است، چون جريان آب در مدت زمان طولاني در بستر آن جاري بوده، لذا ديواره جوي به اين شكل در آمده و همزمان با متروكه شدن محل و نيازهاي جديد زراعات، جريان آب به مرور به نهر جنوبي تغيير مسير داده است. تصور عامه مردم محل آن است كه اژدها به فرمان سليمان نبي(ع) سنگ شده است. همچنانكه اهالي محل معتقدند ديوان متمرد و شياطين را نيز سليمان نبي در كوه زندان به بند كشيده است." **

 

این جا و زمونه خیلی بزرگه و من اگه قرار باشه هر بار قسمتی از خودمو جایی جا بذارم، باید بزرگ بشم به اندازه کل دنیا. به امید روزی که تکه های من و گوشه گوشۀ این خاک خدا با هم یکی بشن.

 

 

کوه زندان- بعد از فتح این کوه می فهمی منظور از زندان، یه چاله آتشفشانیه به ارتفاع کوه. در توضیح عظمت این گودال (که قبلا توش آب بوده) همین بس که بگم این عکس 10/1 اندازه واقعی چاله آتشفشانی زندان نیست و اون موجود ریز توی عکس یک انسان زنده س. فوراً تسبیحات اربعه رو به جا بیار.

 

 

افسانه یا واقعیت: 

"در 3 کیلومتری غرب تخت سلیمان، کوه مخروطی میان تهی وجود دارد که هزاران سال پیش، بر اثر وقوع آتش فشان به وجود آمده است. اهالی محل این کوه زیبا را زندان سلیمان یا زندان دیو می شناسند.آن ها معتقدند که حضرت سلیمان دیوهایی را که از فرمانش سرپیچی می کردند در این کوه زندانی می کرده است. بنا بر این افسانه روزی یکی از دیوها که قصد فرار از این زندان را داشت، با زبان مشغول لیسیدن زنجیر در پایش می شود تا زنجیر را نازک کند. هنگامی که زنجیر پاره می شد، دیو هنگام فرار، به جای آن که «یا الله» بگوید، «یا داوود» می گفت و زنجیر دوباره کلفت می شد." ***

 

اطلاعات تاریخی برگرفته از متون:

*سايت تخت سليمان

سایت معرفی آثار تاریخی تکاب**

سايت تخت سليمان-كوه زندان***

 

 

نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 2:22 توسط :رهاورد| |

 

روزی که نوبت آفرینش رنگ ها بود، من در اتاق کار خدای نقاش نشسته بودم و زل زده بودم به دستهای او. او رنگ ها را دور سر من می چرخاند، مثل اسفند، و بعد می پاشید روی تور هستی. همون روز طلسم رنگ ها وصل شد به موهایم و من تا هنوز که هنوزه نتونستم بگم که کدوم رنگ از اون یکی بهتره.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 19:33 توسط :رهاورد| |

دوستی که دست باشد. آئینه باشد. روبرو باشد. کنار باشد. پشت باشد. بالا باشد. بال باشد. بال سازد. ساز باشد. ناز باشد. راز ماند. راز سازد. ماه باشد. خواه ماند. خواه نازد. یاد دارد. یادگار گیرد. دوستی که ابر باشد. تارا ریزد. صاف باشد. برف خیزد. دوستی که حجم باشد. بُعد باشد. بید باشد. آن که بود باشد. جود باشد. جاده باشد. باد نه، نسیم آید. طوفان و سیم باید، چرخ زند، گردباد آید. سماع تار و پود آید. چرخ خورد. چرخ دهد. یاری که بپراند. بپرد. با چنگ و دوان آید. بی رنگ و روان باید. رود راند. کوه زاید. نوش دارویی، دوایی. نه ادایی، نه ادعایی...

 

نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 1:34 توسط :رهاورد| |

هر سال که نو می شه، من یاد دِینم به سال جدید می افتم. یعنی امسال دومین سالیه که شروع کردم، به روزانه نویسی. و هر از چند روزی چند صفحه ای پر می کنم. امسال یه سررسید گرفتم با اسم روزشمار خورشیدی 87 که یه دفترخ با برگه های کاهی و خالی و توش مناسبت های ایران باستان نوشته شده. با جلدی که خود کهنگیه -شبیه کتاباییه که تو موزه نگه می دارن- اینطوری من یه عتیقه واقعی دارم و اشتیاقی که صفحه ی کاهی برای نوشتن به آدم می ده. روزانه نویسی از آدم یه ماهیگیر می سازه که طعمه می ذاره سر چوب ماهیگیریش و می ندازه وسط دریای افکارش و ماهیِ مهمترین فکرشو می کشه بیرون. بهترین نویسنده ها، ماهرترین ماهیگیرهایی هستند که هم خودشون از ماهی برشته شده شون می خورن، هم اجازه می دن دیگران هم بخورن و سیر شن. البته ماهی خام هم پختگی خودشو داره، و درست مثل یه فکر واقعی و یه احساس دستکاری نشده می مونه.

 

 حالا بستگی داره که قلاب ماهیگیریتو کی بندازی تو آب و اون موقع تو در کدوم اقیانوس، دریا، برکه، مرداب یا چاله چوله ای باشی، تا معلوم بشه چه شکاری گیر کرده به قلاب. شاید یه ماهی قرمز ریزه میزه که همراه دوستاش داشتن رد می شدن، که قرعه به نام اون میفته. یا یه قزل آلای غرغرو که از زمین و زمان و حتی شکل و قیافه خودش هم می ناله. یا یه سفره ماهی که می خواد آدما رو توی سفره ی دلش جا بده و بشه برکت چشمه، یا ارّه ماهی که می خواد هرچی بَده، ارّه کنه.

یا مثلا یه ماهی با غبغب دووجبی بیاد بالا در حالیکه پاشو از رو پاش برنمی داره، سبیلواه و عینکی و حرفای قلمبه سلمبه می زنه، از هر دری وارد می شه، از مکتبی خارج می شه. بعد در مورد تابلوی شام آخر فلسفه می بافه که اگر صبحانه بود بهتر بود.

بعد اگه بخت یار نباشه، قلابت گیر کنه به یه سری موجود ناخواسته، مثل مار که بیاد آینه بشه جلو روت، نیشت بزنه، یا یه قورباغه که لپاشو باد کنه، چشماشو درشت، به روت بخنده. بعدتر ببینی قلابه عجب سنگینی می کنه، بکشی بالا یه ماهی ببینی که شبیه اسلحه س. کله ش رو به تواه، خیلی چاقه و می خواد ببلعتت. اما انقدر شکم گنده س که کنف می شه میفته تو آب، قلپی، ولی تونسته چند لحظه تو رو بترسونه. بعد صدای طبل و دهل و هل هل بشنوی و یه عروس ماهی خوشگل ببینی که تورش گیر کرده به قلاب وقت نشناس تو، حدس می زنی حتما منتظر داماده با ماشین عروس گلکاری شده، یه نیگا به رنگ سفید بی رنگش می ندازی یه نیگا به لپ و ماتیک قرمزش، تور سفیدشو می کشی رو سرش و می سپریش به آب.

بعد که می بینی ماهی ها تموم بشو نیستن و تو هم واسه گرفتن همه شون حریص شدی، اونوقت بلند می شی و این دفعه به جای چوب ماهیگیری، خودتو پرت می کنی توی دریای ذهنت تا برای همیشه غرق شی.

 

نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 0:36 توسط :رهاورد| |

اگر اسماء می دانست

اگر اسماء حرم

با موهای نمی دونم چه رنگیش

با چشمهای مقدس و دستایی که تبرکن به ضریح

می دونست

که از اون شب که دیدمش

باید هر روز تو چشاش نیگا کنم

تا بفهمم که کی ام...

اگه می دونست نشوندمش بالای مجلس

تا جای چشم ابرو بگیرد –این بار-

اون وقت...

 یه تار مو شو...

 به من می داد؟

 

اسماء در حرم حضرت معصومه (س)

 

پس نوشت: این شعر بود؟ ابداً

 

نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 1:23 توسط :رهاورد| |


Design By : Night Skin