رهاورد
حالا فکر کن که توام پهلوی الناز، پریسا، لیلا و اکرم و وحیده نشستی توی خوابگاه، داری به یک ساعت و نیم وراجی م درباره ی "بادبادک باز" گوش می دی: اگه کتابی می خوای که فقط بدونی آخرش چی می شه، دور بادبادک بازو خط بکش. چون تو از همون صفحه اول دلت می خواد کتابو مزه مزه کنی، تا اینکه یه نفس بخونی. خالد حسینی استاد توصیفه. "هنوز هم حسن را بالای آن درخت می بینم. نور خورشید از لابه لای برگهای درختان روی صورت کمابیش گرد کاملش بازی می کند. صورتی مثل صورت عروسکهای چینی که از چوب سختی تراشیده باشند: دماغ پَخ با پره های گشاد و چشمهای تنگ بادامی مثل برگهای خیزران،..."، "از پنجره به قسمت شنریزی نرده دار باغ بیمارستان که در آن تاب کار گذاشته بودند نگاه می کرد. داربستی منحنی نزدیک زمین بازی بود که در سایه یک رج درخت ختمی قرار داشت، چند پیچک سبز از شبکه های چوبی آن بالا رفته بود." به نظرم اگر هالیوودی ها بادبادک بازو فیلم نمی کردن هم اتفاق خاصی نمی افتاد. این کتاب، با همه توصیف هایی که تصاویر یک فیلم رو بی کم و کاست برات می سازه و نام آواها و دیالوگ هاش کتاب رو چیزی بین داستان و فیلم قرار می ده. اگه می خواهید بدونید هر حرکت، تکان و رفتاری چه صدایی داره بهتره توی این کتاب دنبالش بگردید: "خود را شلان شلان به دفتر مدیر رساندم"، "یکی تپ تپ روی شانه هایم می زند"، "پت پت کنان"، "به هن هن افتاد"ُ، ُ"فس و فس و فش و فش" سخته فهمیدن اینکه، راوی کتاب - امیر- خود خالد حسینی هست یا نه؟ البته به نظر میاد نویسنده به جای تک تک شخصیت های کتاب، حتی گل ها، ماشین ها و ... زندگی کرده و به همه احساسات و افکار اونا مسلط شده. اما به کار بردن ضمیر اول شخص باعث می شه فکر کنی داری یه زندگینامه ی واقعی می خونی. خالد حسینی از کلمه ی اول شروع به شخصیت پردازی می کنه. حسن، نماد وفاداری، گذشت و انسانیت. آصف، مردم آزار و وحشی. کسی که قهرمان زندگیش هیتلر جنایتکاره. و امیر، انسانی با تمام کمبودها و ضعف ها، ترکیبی از سفید و خاکستری، کسی که نمی تونه اشتباهات خودشو انکار کنه و صادقانه اعتراف می کنه. تضاد شخصیت ها و محور داستان در صحنه تجاوز آصف به حسن به طور کامل رسم می شه: "پشت چینه مخروبه ای دولا شده بودم و کوچه کنار نهر یخزده را دید می زدم. سالها از این ماجرا می گذرد، اما زندگی به من آموخته است آنچه درباره از یاد بردن گذشته ها می گویند درست نیست. چون گذشته با سماجت راه خود را باز می کند. حالا که به گذشته برمی گردم، می بینم تمام این بیست و شش سال به همان کوچه متروک سرک کشیده ام." بعدها آصف هیتلرپرست می شه نماد طالبان. یه توصیف هنرمندانه. همه ماجراهای کتاب آمیخته به جنگ هستن. چه جنگ های خارجی و داخلی افغانستان، چه جنگ های درونی آدمها و عذاب وجدانی که هیچوقت فراموش شدنی نیست و ناکامی آدما در فراموش کردن اشتباهاتشون و تلاشی که بعضی آدما برای جبران مافات انجام می دن. "هزار خورشید تابان" کتاب دوم خالد حسینی، ماجراهای همان آدمها و همان جنگهاست اما گویا توی قصه گوئی و دومینوی داستان و نحوه ارتباط آدمایی که نمی تونن بی خیال پازل داستان های همدیگه زندگی کنن، به پای موفقیت بادبادک باز نرسیده. ما ایرانی ها و مردم افغانستان باید به خاطر نوشتن این کتاب و جهانی شدن اون از خالد حسینی برای همیشه متشکر باشیم. چه مردم افغانستان به خاطر اعتلای تصویر افغانی های کارگر مهاجر به چهره واقعی اونها و چه ما ایرانی ها به خاطر پیشبرد داستان با رسم و رسوم و قهرمان های کتاب. نشون به اون نشون که قهرمان سازی های کتاب، آداب و رسوم ما و قهرمانهای فراموش شده کتاب داستان های ایرانی هستند: شاهنامه، تعریف شب یلدا، قرآن، نماز و ... . از همون روزی که دیوارهای آدمهای داستانهای ایرانی، خالی از تصاویر قهرمانهای ایرانی شد و دستشونم چسبیده به یه نخ سیگار و افکارشون هم اجق وجق و غیرواقعی و دور از هویت ما. جانم هزار بار فدایت! بچه م! پاشو برو کتابو بخون. "انقدر بار و بندیلش زیاد بود که ترجیح داد با گرفتن ماشین دربست ، بیشتر از این به کتفهای افتاده ش زحمت نده. با اولین راننده که دور و بر اتوبوس می چرخید همراه شد. راننده ساک نایلونی دختر (ــَـ ک) را گرفت و جلوجلو راه افتاد، دختر هم دوان دوان پشت سر او. نوبت سوار شدن که شد، از چند متر دورتر صوتی شیهه مانند نزدیک شد و بعد... نایلون روی زمین ولو شد. یک جعبه خرما توی افتاد توی جوی. گردبادی از تقلای 2 انسان مانند (!) راه افتاد که دور تا دور ماشین می چرخید و دختر (ــَـ ک) هر بار که گردباد به او می رسید فقط می تونست چشمای از حدقه دراومده و ترسوشو جمع کنه سر جاش و جاخالی بده، وسایلشو پر کنه توی ساک دسته پاره ش و یه نگاه به تف های خونی که از گردباد بیرون شوت می شد بندازه و از معرکه دِ در رو." داستان بالا برگرفته از "داستانهای تاریخ معاصر بشریت" بود که نقش آفرینان در آن به بازسازی صحنه قتل هابیل و قابیل پرداخته بودند. دختر (ــَـ ک) هم احتمالا نقش کلاغ دم معرکه رو بازی می کرد اما این بار مثل سابق کاری از دستش ساخته نبود. مقدمه چینی کافیه، می تونی تصور کنی همه این بازیا سر 1000 تومان به خاطر رعایت نکردن نوبت مسافرکشی بوده؟ حالا می تونی فرضیه منو قبول کنی که این بشر همان بشر قابیل صفته و این همه مدت تنها گذاشتن او برای تعالی و کمال بی فایده بوده؟ با نتیجه ای که من از میانگین بشریت معاصر گرفتم، وقتشه تسبیح دست بگیریم و ورد متاسفم برات رو روزی هزاران بار تکرار کنیم. مردم تیغ خورده سیاست زدگی در و دیوار کوچه و خیابون خودی و دخالت غیر خودی شدن. جستجو و کشف خاصی لازم نداره، همه داریم می بینیم پودر نفرت پاشیده شده روی آسفالت و مردم دنبال انتقام گرفتن از حقوق از دست رفته خودشون می گردن، از یقه کی؟ همشهری پدرتو درمیارم! جناب نسبتا آقای نانوا من فقط از روی حواسپرتی (چون کیف پولم توی دستم باز بود) ازت پرسیدم چند دقیقه پیش پولی به شما داده ام یا نه؟ و تو اون نگاه طولانی و پوزخندآمیز ناحقٌو به من انداختی. چرا؟ به خاطر یه پرسش مودبانه از یه ذهن درگیر؟ آیا من بودم که توی گرونی آرد و کنجد حجره ت دخالت داشتم؟ این نگاه کش دار توهین آمیز همانی نیست که می خوای به بانی امور بندازی و وقتی کاری از دستت برنمیاد، من و هرکسی که اینجا روبروی تو می ایسته رو نشونه می گیری؟ یا توی تاکسیران، ببخشید که نمی تونم "شما" خطابتون کنم، چطور می تونی برای کوچکترین اعتراض به کرایه زیاد مسافرتو به روش خودت به سکوت دعوت کنی؟ چی به سر ما اومد؟ این حجم از کم طاقتی و بی تحملی و ظلم به هم چطور از ما براومد؟ آیا یه شبه همه مظلومها ظالم شدن؟ چاره این زخم چیه؟ به نظرت من و تو می تونیم زهر تزریق شده به این سرزمینو بگیریم؟ و به جای زهر سقف آسمونو زهره بارون کنیم؟ آیا لازمه طبق سیاست "سن دین السون شر یاتسون"* هم سرزمینی های ظالم چموشمون رو برای چند لحظه ای که پیششون هستیم رام کنیم؟ فقط بگو اینطوری واقعا شر می خوابه؟ یا تو می خوای منو به زودرنجی متهم کنی؟ لااقل بیا و چیزایی رو که با چشمای خودت می بینی کتمان نکن. کسانی که از بی آرمانی این نسل گله می کردن، وقت تجدیدنظر رسیده. وقتی درد و رنج پنهان شده باشه، هیچ آرمانی شکل نمی گیره، و امروز که دستهامون شده دستگاه صورت سرخ کن، آرمان ها هم از نو زاده شدن. "پدر ادامه دادند: «بله آقابیژی جون، مادربزرگ شما، خانم گوهرشاد خانم، برای کلمه ی آقا و خانم، ارزش بسیار زیادی قائل بودند. ایشان سال ها سعی کردند معنی این دو کلمه را به من و برادرم بیاموزند. گوهرشاد خانم می گفتند، یک آقا یا خانم، هیچ گاه دروغ نمی گوید. تهدید نمی کند. همیشه دست افتاده را می گیرد. حرف بد نمی زند. فکر بد نمی کند. ایشان حتی درباره طرز نشستن، برخاستن، سخن گفتن و غذا خوردن یک آقا و یک خانم، به قوانین خاصی اعتقاد داشتند، که به ما یاد می دادند. «البته آقا و خانم بودن آسان نیست. سابقه، تربیت و زمینه ی نجابت، باید فراهم باشد، که ایمان و اعتقاد از ارکان آن است. همان چیزی که انسان را ناچار می سازد که ناخودآگاه دست به کارهایی بزند و از دست زدن به کارهایی بپرهیزد. این سرمایه ای است که درون هر فردی وجود دارد و اصلا به دارا بودن یا ندار بودن بستگی ندارد. اگر آقا و خانمی به این مرتبه برسند، می دانند چه کارهایی باید انجام بدهند، و چه کارهایی را نباید انجام بدهند.»"** خانم ها و آقاهای جامعه مون کجا رفتن؟ دلم برای شهر پر از خانم و آقا با فکرهای خوب و لبخندها و رفاقتهای واقعی تنگ شده. قرارمون این نبود. می خواستیم با هم دوست باشیم. «سلام ...سلام بابا - می خواستم پامو که فارغ از امتحانا از اتوبوس رو زمین گذاشتم، نفس بکشم با هورا، ولی سر از روضه خونی درآوردم. * یک ضرب المثل ترکی به معنی: "باشه هرچی تو بگی، اگه اینطوری شر می خوابه". ** استاد عشق- نگاهی به زندگی و تلاشهای دکتر حسابی- به قلم: ایرج حسابی ***خواننده: ایلیا منفرد- این آهنگو عاشقانه گوش می دم. اما کدوم ایرون؟

دل ما خونه
دل ما لک زده واسه خونه
سلام...سلام مادر
پناه آخر
شدم از دوری تو خاکستر
ملالی نیست جز دوری
به لب لبخندکی زوری
به نرخ مفت جون کندن
برام سوسو زده نوری
به ظاهر خیلی آبادم
تو عکسام از غم آزادم
ولی غصه تو این غربت
سراسر داده بر بادم
میدونستی که اینجا قحطی مرده
که سهم زنده موندن مزه ی درده
به نرخ مفت حراج جوونمردی
دلا سرده ،دلا سرده،دلا سرده
پدر مردم همه اینجا غریبه ان
رفاقت رو مثل ماها ندیدن
کسی کاری نداره با دل مردم
سر مردونگی هارو بریدن
میام...
میام خونه...
همون خونه که میده باز بوی گل پونه
بهشتم...
روح و جسمم...
دل و جونم...
همونجاست:توی ایرونه»***
| Design By : Night Skin |


