رهاورد
بشر در تمام اعصار خیلی زود وادار به احداث مسیر بین دو گوش سمت چپی و سمت راستی خود شده است. از قدیم الایام هم همیشه توصیه کرده اند که "یه گوش ات بشه در یه گوش ات دروازه". در غالب مراحل زندگی سنتی- مدرن، انسان نیازمند به انواع گوناگون راه ها و جاده ها - بسته به میزان وخامت دیده ها و شنیده ها- می شود. اینجا سرعت و ظرفیت مسیر است که مهم می شود. علاوه بر جنس مصالح، پهنای باند، خط کشی ها و تابلوهای مناسب و وضع هوا نیز در چگونگی عمل به سنت حسنه ی "یه گوش در یکی دروازه" مؤثر است. بعضیها ممکن است در مقابل سد مانع تراشان و متولیان به امور غیر، بسیار حساس و شکننده باشند (که برای شروع این افراد، جاده خاکیِ بدون مانع کفایت می کند)، بعضی ها هم ممکن است کمی بی خیالتر و یا سفت تر باشند. این گروه آماده ساخت تونل مترو و افزایش سرعت انتقال داده ها و پیوست به صف پوست کلفتها می باشند. که همانا از قدیم آورده اند که پوست آدمیزاد یا نازک است یا اگر به مرتبت ضخامت رسید، کرگدن ها هم به فکر جراحی پلاستیک می افتند. با هر پله، چیزی/کسی/ذره ای را جا گذاشتم. من فقط اجازه دادم زیادی ها کم شوند. خالی شوم تا جذب آغاز شود. خودم خواستم. یعنی خدا بود که خواست. البته الآن هنوز از آن روزهای خاص دور نشده ام که بتوانم بزرگی آنرا ببینم و درک کنم که اصلا چه شد و چطور شد. فقط یادم است بعد از چند وعده و فقط چند وعده "خواستن واقعی" بود که ماجراها سرازیر شد. ماجراهای کهنه و بی اصالت یکی یکی از من جا ماندند، نه تمام آنها –وهم نباشد- چندتایی تار شبیه پیچک که دور تا دور لحظه ها و دست و پا و چشمهای من روییده بودند و مثل زنجیر. هنوز آنقدر از آن روزها دورنشده ام که بتوانم بزرگی ماوقع را ببینم و هنوز آنقدر بزرگ نشده ام که بتونم از خیلی تار و تنیده ها دور شوم. اما شادم از اینکه آخرین لحظه ها، همراه دوران کودکی ام که سرتاسر معجزه بود و خاطره، از این دوران به اسم بزرگترین معجزه زندگی ام یاد کنم. فیمابین و بقیه روزها هم که تماما بازی بود و فراغت و نوجوانیِ بی قید. حالا بیشتر از قبل خودم را ورانداز می کنم. سعی می کنم مثل نقاشی که با چند تاش قلم مکث می کند و چند قدم عقب می رود و با چشمهای ریز شده و دقیق نگاهی به بوم و آفرینشش می اندازد، بوم خودم را زل بزنم و ترازو کنم و در ذهن، طرح ها دراندازم. اول به آسمان روی بوم چشم می دوزم. اگر روز باشد ابرهایش را ورز می دهم و حجم می بخشم، پرنده می کارم و رها می کنم. رها می شوم. اگر شب باشد از دامنم ستاره می پاشم و می گذارم با چشمک و مقصود! و لحظه ای خاموشی، مفهومهای روشن و تابناک خلق کنند. ریشه درخت را دنبال می کنم و امتداد و عمق شاخه ها را، طعم میوه ها را. فراز و نشیب جاده را، راه رفته و راه نرفته را، افق را و خاک را و ... .و نقطه ای که تمام اینها را به هم وصل می کند. من دنبال راهی برای رسیدن به آن نقطه ام، دنبال پخش کردن آن در تمام بومِ تر و زنده ام. می خواهم تمام بوم و نفَسم پر شود از آن نقطه. و تمام اَشکالم، نقطه نقطه شود از افشانگری های ملایم و زندگی بخشَش. معمولا در روی این زمین که ترازوی من است، خود را با هر نفس، هر گام آنقدر طولانی و بلند به سویی پرتاب می کنم که با بعضی از این پرتاب ها خودم را تا مدتی گم می کنم و تا چندی پیدا نمی کنم. هر "آن" به قدری با خودِ "آنِ" سابقم غریبه می شوم که احساس غربت و تنهایی عمیقی مرا از تنهایی درمی آورد. مانده ام، در کار انسانی که مدام خود را پشت پنجره ی تازه ای قایم می کند و در یافتن خود، خسته و کم می شود. در یافتن گمشده خود و خود گمشده، پنجره ی باز را، دور را، نزدیک را، زیبایی را حتی، گم می کند. من خودم را ابداً نه "یک" آدم، نه دو آدم، نه سه تا و نه چهار و پنج تا و ... نمی دانم. از شمارش خارج است. منتها یکی از آنها را که زور بسیار چربنده ای نسبت به سایرین دارد و غالب ترین است، خوب می شناسم و می دانم که جلادی ست که به دروغ لباس قضاوت پوشیده و آن چند تای دیگرِ من را مدام و گاه تمام روز و کل شب را به دادگاه ناعادلانه ی خویش فرامی خواند و بی رحمانه محکوم می کند، از کوچکترین خبطی ساده نمی گذرد. هیچ توجیه و تبرئه ای نمی پذیرد، خودخواهانه حکم می کند، "خواهان" ی است که زورش به تمام "خوانده" ها می چربد و سرآخر یک مشت زندانی خسته و بی نا و امید با احساس گناه بر جا می گذارد که پرونده شان از اشتباهات و نرفتن ها و چطور رفتن ها و جهل های شاید کوتاه مدت و سهوی شان سنگین و سنگین تر می شود. یکی دیگر از آن چند تا هم مادری ست که برای این "معصومه" ها دلسوزی می کند و حالشان را نمی تواند اینجور ببیند. دلیل بعضی خطاها و عقبرفت ها را می داند و موجّه می داند و بعضی ها را نمی داند و قابل بخشش می داند. از پشت میله های زندان به تک تکشان سر می ز ند و به آزادی امیدوارشان می کند. با اینکه در دل اطمینان دارد که نمی تواند بر قاضیِ جلّاد غالب شود و دلایل محکمه پسندی ندارد و در نتیجه هر بار به او می بازد. یکی دیگر هم هست که با رندی تمام، سایرین را به جایی به نام "خلسه" می برد. نه خلسه ای از جنس اشراق و نور، بلکه خلسه ای از خلا محض بدون هیچ و هیچ کلمه ای و یا تصویری، زایشی، حتی گریه ای، اشکی، جنبشی یا تصمیمی، اندیشه ای، هیچی، سکوت و سکوت. عصایی هم از چوبی خشک دارد که همه چیز را می تواند بخشکاند. در مقابل آن، دیگری پرنده ای است که برای جان دادن به این خشکی و خلسه ی عذاب آور، بلندپروازی می کند. امید و شگفتی خلق می کند و با رویاپردازی های ماهرانه به همه آنها دست می یابد، ذوق می کند، شیرینی شان را می چشد و مزه مزه می کند. بعد از آنجا که با قدرت زیادش آنرا لمس کرده و مدتها با آن زندگی کرده عالم خیال را "واقعی" تصور می کند و حسی به همان اندازه برایش کفایت می کند، ذوقش می میرد و از پرواز دست می کشد. آن منِ دیگری هم هست که بعضی اوقات هویدا می شود، تند به تند ولی کم جان. که با تمام وجود عاشق است، عاشق زندگی، عاشق همه چیز و همه کس. زیاد می خندد. می خواهد کل زندگی را یکجا با همه مزه ها و ابعادش هورت بکشد، خالص و داغ و تازه، بدون حتی ریختن توی یک نعلبکی. حریص به دانستن همه هنرها و علوم و مکتبها. عاشق لمس تجربه های متفاوت و باز کردن پنجره های تازه است، جوری کمال طلبی مرزنشناس. که بیشتر مشتاق "بودن" است تا "شدن". دیگری هم هست که فرصت می دهد. آن دیگری جبران مافات می کند و خود را نوازش می کند و مرحمی می شود. دیگری سرخی را ندید می گیرد –حداقل اینطور می خواهد- و عاصی از "جق و جقِّ جقجقه ی قانون- به قول فروغ-". در کل، گروهی به فلک می بندند و گروهی فلک آن دیگران را می گشایند و گروهی هم فلک را سقف می گشایند و گروهی هم فلک را به فلک می بندند و الخ. بلبشویی ست، گاهاً جذاب!
| Design By : Night Skin |

