تبليغاتX
رهاورد


رهاورد

ظریفی از جوانکی پرسید: حال و احوالت چون است؟ جوان آهی از ته دل برآورد و پاسخ داد: احوال را اگر خواهی بدانی -کلاْ- بد نیست. شکر. اما اگر حال را بخواهی -جزئا- خوب نیست. شکر. ظریف چرایش را جویا شد پاسخ شنید: چیزی نیست. فقط کمی ناخنهایم درد می کند. موهایم تازگی ها تند به تند رگ به رگ می شود. تاب طرّه ام هم عزلت گزیده. با خودش یک قل دو قل بازی می کند. دماغم مدام خمیازه می کشد. حوصله ندارد هوا بخورد. هوا را گیر می اندازد. بعد با بی حوصلگی آن را نشخوار می کند و مرا بی هوا می کند. این مخمل گوش ها را هم که می چینی دوباره می رویند. نرم و پرپشت. کر هم که شده اند گوش ها. همان کر بشوند بهتر. بعضی صداها شنیدن ندارند. خال لبم هم که افتاد. سحر بود که خیزیدم. دیدم سر جایش نیست. گشتم پی اش. شال و عبا کرده بود. چمدانش را سراند و گفت: "عزیزم می خوام ترکت کنم". این اواخر یکی نبود. همان بهتر که رفت. راستی دندان هایم هم کمی تیز شده اند. وقتی پوزه ام را می بندم دندان ها نیشم را له می کنند. درد می گیرد. فردا روز باز هم جان می گیرد و نشانه می گیرد. کین ندارد ها. اقتضای طبیعتش این است. پاهایم در گلیم نمی گنجند! دراز به درازند. بالهایم هم که گرد و غبار گرفت و پرپر ریخت. انقدر روی طاقچه مانده بود تا سرآخر فاسد شد. بد هم نشد. به کار نمی آمد. طاقچه هم سبک شد. مثل شانه ام. آخ یادم رفت! دنده ی چپم هم کمی پرکار شده. طبیبان نسخه کم کاری پیچیده اند. افاقه نمی کند. گمانم ثقل سرد کرده. می ترسم آخر سر بواسیر شود. چشمهایم را نگفتم. با هم نمی سازند. چموشی می کنند. چشم دیدن هم را هم ندارند چه رسد به آن دیگری. با این قیل و قال ها از چشم ابروها افتاده اند روی فرش. زمینی شدند. کلّه ام! روی گردن اضافی می کند. لق لق می زند اما این گردنِ کلفت نمی گذارد بیفتد. این گردن میدان را خالی نمی کند. گرد و خاک می کند. لُنگی در هوا چرخ می دهد. هم قد و قواره ی خودش سبیل می پرورد. کلا شاخ شده! درشتی می کند. اُه اُه... امااان... امان از این روح! اصلا انگار در من نیست. نمی گنجد. جلوجلو می رود. این قفس استخوانی را به حساب نمی آورد. تک روی های روحانی می کند. برمی گردد و برای اعضا و جوارح شکلک در می آورد و بلافاصله عروج می کند در "هرجا که بخواهد". حالا از اینها که بگذریم سر سوزن قلبی برایم مانده. این دائم الخمر وفادار مرا تنها نمی گذارد. خدا را شکر همیشه مست است. رندی می کند بلا. خودش دیوانه است. الباقی را هم دیوانه کرده. حتی این مغز طفلکی را. زمانی آمده بود شاه شود سروری کند. برو و بیایی چیزی. طفل معصوم از وقتی که مست ها حکم کردند "بازی ات نمی دهیم" تک و تنها مانده. کجا؟ در کله ای که لق می زند! تنها و مطرود با روبانی که هنوز پاپیونش باز نشده بازی می کند و بادمجان واکس می زند. بچه ها صدای گریه اش را هم شنیده اند. گویا شبها خودزنی می کند! حتما آرزوی مستی دارد. شاید هم اگر فهیم باشد سرخاب و سفیداب و طرحی نو زند و همرنگ جماعت دیوانه شود. این آینه ی روی طاقچه هم که دم به مدام با دست می اندازد با پا می کشد. می ایستم روبه رویش می گوید: به به! چه هیولای نازنینی! حالم را اگر می پرسی -کلاْ- خوب است. شکر.

نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 23:33 توسط :رهاورد| |

هر بهار نو

    قدر یک سال

         پیر می شود

انگار

    که سبز تازه ی چمن

          رنگ سبز کهنه می شود

هر بهار نو

     مثل ریش سفید چارفصل سال

                             وعظ می کند دل مرا

آنوقت می شود که

      آرزوی دید و بازدید "مردم پیاده ای که ردّپایشان

                                   ردّ راه امن هر دقیقه می شود،

حالت نگاهشان

        خالی از پیچ و تاب پولک و ملیله، قلبشان

                                        طرح دلنواز بتّه جقّه می شود،

دوستانی که لای دفتر و کتابشان مکث می کنند و گلبرگ های نرم خاطرات

         کاشته می شوند،

دوستانی که در سکوت هم حتی

         پاسخ هیچ لبخندی را هیچوقت هیچ نمی کنند،"

آرزوها در دلم می رویند،

                           آرام و تند

امروزگارها می بینم

                 این بهارها اما

                         کمی از سبز

                                       زردترند

می بینی؟

      گاهی

          شکوفه های صورتی بهار هم

                                           خش خش

                                               صدای نارنجی پائیز در می آورند...

۱/۱/۸۸

سالی سبز و صورتی داشته باشید.

نوشته شده در یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 10:2 توسط :رهاورد| |


Design By : Night Skin