رهاورد
سلام خسرو شكيبايي زاده خاك پاك تهرون مخلص تمام عاشقاي ايرون متولد هفتم فروردين ماه 1323 بر من ببخشاييد اگرچه خيلي دير، خيلي دور ولي احساس مي كنم، رسيده ام، شايد! به شما، به ما... به او خسرو شكيبايي 28 تير 1387 (متن خانۀ سبز خسرو در قطعه هنرمندان) پارسال همين روزا يه وبلاگ نويس يه تكيه كلام آشنا اما از ياد رفته رو چه خوشگل يادآوري كرد: "قهريم ولي... حرف كه مي زنيم؟" الآنم هدهد يادم انداخت: "به نظر من یه خونه هر جایی می تونه باشه..... می تونه بالای یه ساختمان بلند باشه..... می تونه توی یه کوچه قدیمی که زیر یه بازارچه است باشه...... می تونه بزرگ یا می تونه کوچیک باشه....... می تونه برای هر کس مفهومی داشته باشه یا هر رنگی داشته باشه..... می تونه به رنگ آجر یا به رنگ شیشه و سنگ باشه می تونه رنگ قرمز یا به رنگ .... ولی من یعنی بهتر بگم ما معتقدیم خونه هرچی که باشه باید "سبز" باشه بله "سبز" و همیشه سبز" صداش وقتي كه اين جمله ها رو مي گفت تو گوشمه، "عاطفه" گفتناش... شايد خيلي از جمله هاي خسرو شكيبايي –جمله هايي كه بدون استثنا توي دلمون مي شينه و همونجا مي مونه- يادم رفته باشه (يكي يادم بياره!!!)، ولي حسي كه توي بازيهاش بهمون "مي بخشيد" فراموش شدني نيست. ولی من یعنی بهتر بگم ما معتقدیم بعضي آدما هيچوقت هيچوقت هيچوقت در طول خلقت تكرار نمي شن! يك بار ميان و براي هميشه موندگار مي شن... يادش جاودانه زماني مي خواستم يك كارخانۀ دوچرخه
سازي تاسيس كنم، پر از دوچرخه هاي صورتي و رنگ وارنگ قد و نيم قد. كارخانه ام قرار
بود به تعداد همه كودكاني كه آرزوي داشتن يك دوچرخه -دوچرخه اي كه مزۀ داشتنش را
فقط خودشان درك مي كنند- حسرت روزانه و شادي خواب شبانه شان است، دوچرخه بسازد. اين
تصميم كسي بود كه قد كشيده ولي هنوز هم حس ايستادن و تماشا كردن از پشت در شيشه اي
فروشگاه دوچرخه و نشان كردن خوشگل ترينشان برايش زنده است، حس جا ماندن رد انگشتهاي
كودكانه روي شيشه مثل ردپايي از حسرت و آرزو را هم. حس يك كودك را وقتي كه هم بازي
اش دوچرخه اش را آورده براي اولين معارفه و زل زدن به خوشحالي ديوانه وار دوستانش
موقع مسابقه گذاشتن با دوچرخه هايشان را مي فهمد. تاريخ تولد شناسنامه اش پيش سال
شمار اين ايام، كوتاه قدتر شده اما به خوبي مي داند كه آرزوهاي كودكي از جنس
خواهش ها و طلبيدن هاي بزرگسالي نيست، كه بهانه نيست، كه "آرزو" است،
شديدتر از يك كلمۀ 4 حرفي. كه آرزوهاي كودكي از جنس ديگري ست، زميني نيست كه
ميرا باشد. جاندار است و روز به روز هم جاندارتر مي شود و ناميراتر. حالا طومار آرزوهاي كودكاني متفاوت
از كودكانگي خود را مي خوانم، به پاي ثابت آرزوها كه مي رسم، تصميم رويايي كمپاني
دوچرخه سازي ام نسخۀ آرامش بخش اين دردِ آشنا مي شود. فهرست آرزوهاي كودكاني را مي
خوانم كه شب و روزشان را به درد مي گذرانند و بيماري، به ناتواني جسماني مي گذرانند
و معلوليت، به فقر مي گذرانند و محروميت، به يتيمي مي گذرانند و فراق... و همگي به
واسطۀ "رنج" كودكي را مي گذرانند در پيوند با يك بزرگسالي ناخواسته. مرور مي كنم
بخشي از خواستني هايشان را و يك آن واقعيت پيدايش مي شود و روياي خيالپردازانه و
شايد هم فرافكنانه ام را مي بلعد و نسيه در مقابل نقدهاي واقع گرايانه و تلخ
خودفروشي مي كنند. يك ارزيابي كافيست تا دريابيم كه
امكان نوشتن عظمتي از آرزوهاي در دل مانده تا چه حد در واژه اي به اسم "محال"
قرباني مي شود، كه اين ويروس "محال" زاييدۀ لجنزار فقر، آنقدر رسوخ كرده در ذهن
كودكانه اش كه سقف آرزوهاي محمد تا اولين آجر ديوار بديهيات و حقوق حداقلي پائين
بيايد. وقتي مي گويد: "آرزو دارم یک ماشین کنترلی صورتی داشته باشم. آرزو
دارم سی دی مرد عنکبوتی داشته باشم. دوست دارم نقاشی یاد بگیرم. آرزو دارم
درس خوندن یاد بگیرم." گويا اين واقعيت گرايي بي نمك، سميرا را زودتر گريبانگير
كرده كه در هنگامۀ نوجواني، سميرايي كه كعبۀ آرزويش، آينۀ زشت بودن جهاني ست كه ما
ساخته ايم، شرافتمندانه مي گويد: "پدر من معتاد و بیکار است. آرزو دارم روزی
اعتیادش را ترک کند و به خانواده اش رسیدگی کند. دوست دارم خودم درآمدی داشته باشم
تا بتوانم کوتاهی های پدرم را برای خانواده جبران کنم." يا نهالي كه كعبۀ آرزويش كه
مي توانست وسيع و بي انتها باشد، اما ماكتي از يك نااميدي مرسوم شده. اين
تواضع نيست وقتي كه نهال مي گويد "آرزو دارم که یک دستگاه رایانه داشته باشم تا به
وسیلۀ کار کردن با این دستگاه در معیشت زندگی به مادرم کمک کنم"، كه اعلاميه اي
براي مراسم ختم آرزوي يك كودك است. او حالا نوجوان است و عظمت كعبه اي را كه به او
گفته شده فريادت در آن به گوش علي (ع) و علي (ع) ها مي رسد، به نجواي سراسيمۀ يك
راهكار ساده خلاصه مي كند. يا گلنازي كه قلبش نويسندۀ آرزويش نبود، شانه هايش
بود كه فشار مي آورد و او مي نوشت: "آرزو دارم که یک خانه برای خودمان داشته
باشیم تا دیگر مجبور نباشیم در آن خانه سرایداری که بعد از فوت پدرم صاحب خانه
بهمان فشار می آورد تا بلند شویم زندگی کنیم"، يا سيد اميدي كه در 13 سالگي مجبور
است بنويسد: "آرزو دارم یک یخچال داشته باشیم. یخچال خودمان کوچک و خراب است و
همیشه از همسایه هایمان یخ میگیریم. آرزو دارم که قسط های خانه مان تمام شود
چون مادرم نمی تواند برای ما چیزی بخرد. دوست دارم دوچرخه داشته باشم و خانه مان که
در روستاست در شهرک باشد که از سال بعد بتوانم به دبیرستان بروم و دور نباشد."
اينها و تمام 600 آرزوي جمع آوري شدۀ طرح كعبه كريمان كه هركدام 1000 حرف و تعبير و
تلنگر و تاسف و دعوت را در خود جاي داده: علي اكبر: "من آرزو دارم یک دی وی دی پلیر
داشته باشم. همه دوستانم دی وی دی کارتونی نگاه می کنند ولی من نمی توانم. همه
دوستانم کارتون مرد عنکبوتی نگاه می کنند. من دوست دارم یک دی وی دی داشته باشم تا
با خواهر و برادرهایم و مامانم فیلم های خنده دار نگاه کنیم." ليلا-معلول ذهني: "آرزو دارم مردم، آرزوهایشان برآورده
شود. آنهایی كه مریض هستند شفا پیدا کنند. دوست دارم کربلا بروم. دوست دارم لباس
آبی و قرمز با رنگهای قشنگ داشه باشم. آرزو دارم همه خانه داشته باشند و فکر اجاره
خانه نداشته باشند. دوست دارم موبایل داشته باشم. آرزو دارم خواهر داشته باشم که با
من کار کند. برادرهایم با هم باشند و با هم کار کنند. دوست دارم گلهایمان زیاد باشد
و دوستانم به جاهای خوب برسند و موفق باشند. آرزو دارم بابا در آن دنیا شاد و
خوشحال باشد. مامانم شاد باشد و ناراحت نباشد. آرزو دارم همه شاد و خوشحال باشند.
آرزو دارم من هم شاد باشم و مامانم از من راضی باشد. آرزو دارم معلمم از من راضی
باشد. من هم سر نماز برایش دعا می کنم تا هر چه می خواهد خدا به او بدهد. آرزو دارم
که سمیرا [یکی از بچه های مرکز] شاد باشد و گریه نکند." اصغر-معلول ذهني: "من دوست دارم بمب نگذارند. آرزو
دارم خدا همه بیماران را شفا دهد. دوست دارم باران بیاید. دوست دارم با یک دختر
تهرانی عروسی کنم. دوست دارم خانه درست کنم." محمدعلي: "من همیشه آرزو داشتم یک دوچرخه
داشته باشم که اندازه خودم باشد. من آرزو دارم یک خانه داشته باشیم تا در آن راحت
زندگی کنیم و فرش هایش پاره نباشد. یک خانه که کمد و شیشه هایش شکسته نباشد. یک
خانه که اجاق گازش آتش نگیرد. یک خانه که بچه هایش لباس های قشنگ و تمیز بپوشند و
با کفش پاره به مدرسه نروند و جلوی دوستان خجالت نکشند." نسيم-9ساله: "من دوچرخه سبز دوست دارم. كتونی
مشكی می خوام و یك تلوزیون با پلی استیشن. من دوست دارم درس بخونم اما نمی تونم چون
باید كار كنم، اگر كار نكنم گشنه می مونم. لباس ورزشی می خوام كه باهاش ورزش كنم و
فوتبال بازی كنم." محمد رحيم: "من پسر بچه ای 10 ساله هستم که زیر
دستگاه دیالیز بسیار رنج می برم و فقط آرزو دارم که پیوند شوم و مانند بقیه بچه ها
صحیح و سالم باشم من علاقه بسیار به دوچرخه دارم ولی از شما تقاضا دارم فقط در حد
توان خود یک کادو به من بدهید (ماشین اسباب بازی) همین که به فکر مریضهای دیالیزی
هستید از شما بسیار متشکریم." ميلاد: "امام دلم میخواد که یک تن سالم به
پدر و مادرم بدي تا همیشه سایه شان بر سر خواهران و برادران باشد. امام دلم می خواد
مثل یک فوتبالیست ماهر برای کشور بازی کنم. دلم می خواد لباسهای ورزش و پول شهریه
باشگاه در این یک هفته در بیاد. 33 هزار تومن." قاصدكي نحيف اما مؤمن و دردآشنا كه
ايمانش توان بلند كردن كعبه اي از رنج ها و آرزوهاي كودكان زودبالغ اين شهر را به
او مي دهد، آمده و بر خواب غفلتمال شدۀ من نازل شده و "ظهور بشريت منجي" را
به بهاي بيداري ايمانم پيام آور شده. آمده ام بگويم كه يا اين بها را مي پردازم و
بيدار مي شوم كه بار بر دوش اين قاصدك به ثمر مي رسد و ميوه مي دهد، ميوه اي شيرين
و به كام. و يا اينكه چشمان خواب آلودم را ناي ديدن نمي دهم و فراموش مي كنم، كاري
كه ريشۀ انساني ام به خوبي از عهده اش برمي آيد. اگر نايي به چشمان و دستانم ندهم،
در پيشگاه آرزوهاي مرده، انجمن كودكي هاي مرده، ولي عقده هاي پرزور و خنده هايي كه
زاده نشده در نطفه خفه شدند، اعترافي كنم و بگويم: اين هيولاي وحشي خميازه هاي من
بود كه زندگي ات را كشت و به جنازه ات آب داد تا مردگي ات حيات بگيرد. اين دستهاي
من بود كه گور تو را ساخت، و آن سنگي كه آخرين روزنۀ اميدت را پوشاند، جسمانيت بي
روح و حقير و ضعيف و بي اقتدار من بود كه خاك شد بر همۀ وجود تو. كعبۀ آرزوها، كعبه
الرقائب شد مدفن الرقائب، من هم شدم سنگ قبر آرزوها... ملائكه مي گويند پروردگارا آيا مي خواهي كساني را بگماري كه فساد كنند در زمين و خونها بريزند و حال آنكه ما خود، تو را تسبيح و تقديس مي كنيم؟ ما مي گوييم گرخيده ايم يا رب! و خداوند پاسخ می دهد من مي دانم چيزي [از اسرار خلفت بشر] را كه شما نمي دانيد... اگر سياست نه براي مردم باشد، كه "سياست براي سياست" باشد، كثيف تر از آن پيدا نمي شود، حالا چه عاملش مهندس باشد، چه دكتر، چه پرستار، چه راننده، و چه حتي هنرمند! چه سبز، چه زرد، يا قرمز و حتي صورتي. اصلا ذات بازي "سياست براي سياست" به اندازۀ كافي چرك است و حريص. آنقدر كه تمام قواعد اين بازي را هم دچار مي كند و مريض. ... دلزدگي از جنس اين روزهايي مان مي گويد كه اصلِ بي اساس "سياست براي سياست" آتشي در معركه مي اندازد كه هدف و نيت خير اوليه -خوشبينانه- را هم طعمۀ حريق مي كند. حتي اگر از اول بنا بر اين اصل نباشد. قانونش اين است. خلافش هم ثابت نمي شود، مگر اينكه تاريخ تصميم بگيرد خودش را تكرار نكند. حالا مصلحت انديشان مصلحتْ نابلد هرچه بخواهند صلاحيت اعمالشان را با نيت خيرشان توجيه كنند، جاي شك نيست كه بازي "سياست براي سياست"، "سياست براي قدرت و جاه"، "سياست براي رياست" و "سياست براي هميشه"، روزي به طرفين بازي اش خيانت مي كند و آنها را همراه قواعد بازي شان به عموم بينندگان شريف معرفي مي كنند -حتي اگر در آخرين لحظات خواسته باشند كه صورتشان را شطرنجي كنند!!- و سوت نهايي را به نفع تماشاگران مي زند –اين از خوشبختانه ش و متاسفانه ش اينكه در تاريخي دور و نامعين-. دلزدگي از جنس تاريخي مان هم مي گويد، انسان ها هميشه در تلاش براي ساختن اسطوره و داشتن قهرمان هستند و هميشه در جستجوي پاسخ به اين پرسش كه: "چه كسي قهرمان مرا برداشته؟". در يك بازي (بحث سياسيه)، اصولا بشر شناخته شده در تاريخ، مصر است كه در اطراف هياهو جمع شود تا بتواند از شخص معيني، طرفداري كند. (اين بين، رفتار يك بازيكن آرام و بي طرف در هنگام دعواي دو نفر ديده نمي شود، و شايد خيلي دير ديده شود، اما آن زمان، قبل از اينكه وير قهرمان سازي و قهرمان كشي از سر نيفتاده، نخواهد بود.) افتادن پرده ها و افزايش انزجار و نفرت از طرف مقابل نزاع، به شكل طرفداري از ديگري خود را بروز مي دهد تا روند قهرمان سازي تاريخي را طي كند و نتيجتا جايي در آسمانها او را بكارد، جايي كه پرستيدنش مقدس تر باشد. بعدها كه از قهرمان آسماني او، رفتار زميني و به جاي منش عرشيايي رفتار فرشيايي (!!) سر زد، بشر تاريخي خوب بلد است كه چطور بت شكني كند و دنبال اسطوره ديگري برود. اسطوره اي كه تر و تازه تر باشد، خوش رنگ تر باشد، و خوش ادبيات تر. حتي اگر آن "تازه اسطوره" قهرمان از ياد رفتۀ ديروز باشد. بدي اش اين است كه وقتي "چه نخواستن" مهمتر از "چه خواستن" شده باشد، ميل به قهرمان سازي در انتخاب هاي عمومي به شديدترين مقدار خود مي رسد. در اين صورت، اين روند ساختن و شكستن، نااميدي بيشتري را با خود به همراه دارد، چرا كه بشر، شرايطي را كه در آن دست به انتخاب زده، و نيازي كه در آن موقعيت زماني، به گريز و پناه گرفتن داشت را غالبا فراموش مي كند -"و انسان هميشه فراموشكار است"- و نااميدانه از انتخاب خود پشيمان مي شود و باز نياز به قهرمان جديد و نه پيدا كردن شيوۀ "قهرماني" جديد... ... اين روزها كسي را مي خواهد كه بيايد و به ما بگويد: "نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم*" و ما هم باورش كنيم. اميدمان ديگر روميِ روم يا زنگيِ زنگ را برنمي تابد. اين روزها سخت است... تلخ است... چراكه باور كردنمان ( ــَـ م) نمي آيد. روزهاي بي باور، يعني خودِ خودِ شب. اين شب ها كور است. چراكه روشني ندارد، اگر نوري داشت، به چشم ما تابيده مي شد و بينايمان مي كرد و ما را اينقدر "گم" نمي گذاشت. اين خانه خاموش است، چراغ بياور تا سويي بگيريم و سويي روشن برويم و بي سو و حتي كم سو نباشيم... ... هدف، هيچگونه طرفداري يا بي ارزش خواندن اشخاصي كه در اين دوره گذار از "خفه خونيسم سياسي" به "انفجار بزرگbig bang- " افكار و احزاب و آرا، منش نيكوتر و ارزش هاي بهتري را جلوه داده اند و يا ناديده گرفتن بعضي وقايع تاسف بار كه زائيده همان متمسكان به "سياست براي سياست" است، نبوده، هدف، ابراز يك سياست زدگي بي سابقه بوده است، و بس؟ تازه و آغاز: نون والقلم... ... پ.ن: اين مطلب قرار بود يك دلنوشته باشه، اما در حين نوشتن، هي كش اومد و كار به تحليل هاي آنچناني اما تا جاي ممكن، نگاه از بالا كشيده شد كه نويسنده وبلاگ نتوانست جلوي اين جريان را بگيرد، اما اگر جايي بود كه با منطق و اعتقادتون –و نه سليقه- مطابق نيومده مطرح كنيد، مخصوصا توي اينجور مسائل بايد جايي رو در نظر گرفت تا امكان جرح و تعديل و حذف و اضافه وجود داشته باشه. در هر صورت هميشه دعام –مخصوصا اين روزهاي اخير- اين بوده كه مواقع در هم بودن شب و روز، خدا خودش حق رو برامون سوا كنه. آمين... * از شعر "زمستان است"، اخوان ...
طرحی از جمعیت دانشجویی-مردمی
امام علی(ع)
کودکیات را به یاد بیاور و تنها برای چند لحظه دلت را ببر به آن روزها...
به روزهایی که شاید دلخوش آرزوی یک اسباب بازی
زیبا بودی... که تمام شادیات خوردن یک خوراکی
خاص بود و دنیایت خلاصه میشد در یک جشن رنگارنگ
و شاد یا یک مسافرت...
شاید به بعضیهاشان رسیده باشی پس طعم لذتش را به یاد آور ...و شاید
بعضیهایش هیچ گاه برآورده نشد و حسرتش در طی سالها و در پس غبار دغدغههایت گم شده...
اما...
این را بدان که امروز کودکی هست
که میتوانی طعم لذتی که چشیدی به او هم ببخشی یا غبار حسرتی که بر دلت ماند از دل
او بزدایی... اما این کودک با تو تفاوتهایی دارد. او شاید کودکی است
بیمار و بستری در بیمارستان، یا کودکی معلول ذهنی،
شاید هم کودک کار و خیابان ... هر چه که هست یقین
بدان سهمی از محرومیت دارد ... و اینجاست که تو میتوانی با برآورده ساختن آرزویش -
که تمام دنیای اوست - به او دنیایی ببخشی به بزرگی کعبهای شاید.
سهم او کعبهی آرزوهاست... که آرزوی کودکی محروم را در دل دارد و
سهم تو نیز میتواند کعبه کریمان باشد که نوید بخش
نور است در دنیای کوچک و تاریک او...
نشانی اینترنتی:
www.kabe-kariman.com
| Design By : Night Skin |

